ابوذر غفاری
توضیح: به دلیل گستردگی بحث وحدت نیروها، این مقاله به دوبخش جداگانه ومرتبط به هم تقسیم می شود.
بخش اول:
مقدمه: ضرورت اتحاد علمی وعملی
وحدت بین نیروهایی که برای سرنگونی یک رژیم دیکتاتوری تلاش میکنند، آرزویی فراگیر وضروری است، اما این وحدت نه صرفاً شعار است ونه محصولِ میلِ اخلاقی واحساسِ همدلانه.
تجربهها نشان دادهاند که ”طلای ناب وحدت از بوتهٔ آزمایش در میدان عمل عبور میکند والا سره از ناسره هیچگاه تمیز داده نخواهد شد.”
وحدت وهمبستگی گرچه لفظاً ساده به نظر میآید، اما وحدتِ مؤثر در میدان عمل یک فرایند اجتماعی- سیاسی قانونمند است که دو پایهٔ اصلی را میطلبد:
«مبنای لازم» و «شرط کافی». بدون مبنای لازم، هرگونه ائتلاف محکوم به سستی وتبدیل به ابزارِ تبلیغاتی دشمن خواهد شد.
بدون فراهم بودن شرط کافی، همان مبنای لازم هم به وحدتی شکننده بدل میشود که در نخستین بحران فرو میپاشد و حتی گاهی باعث شکست و ایجاد دیکتاتوریهای جدید میشود.
مبنای لازم در ماهیتِ هدف خلاصه میشود: آیا طرفین واقعاً بر هدفِ نهاییِ مشترکی توافق دارند؟
اولین شرط برای وحدت، توافق بر سر مقصد نهایی است.
مثلا اگر یکی خواهان «اصلاح از درون» و دیگری خواهان «سرنگونی کامل و انتقال به جمهوری دموکراتیکِ سکولار» باشد، تلاش برای «وحدت راهبردی» نتیجه ای جز ناسازگاری و خسران نخواهد داشت.
یا اگر یکی بخواهد «بدون هزینه وبدون خشونت» پیش برود ودیگری «مقاومت مسلحانه» را شرط میداند، این اختلافِ شیوه، وحدت را ناممکن یا بسیار شکننده می کند.
شرط کافی مجموعهای از ساز وکارهای عملی است که وحدت را از لفظ به کارعملی تبدیل میکند.
یعنی که هدف مشترک کافی نیست، شیوه رسیدن به آن نیز باید هماهنگ باشد. به عنوان مثال کسانی که راهبردشان مقاومت رادیکال وایجاد یک ارتش آزادیبخش است، نمیتوانند با کسانی که تکیه کامل بر روشهای صرفاً اعتراضی وقانونی دارند، وحدت راهبردی پایدار تشکیل دهند.
مثالهای روشن برای فهم بهتر موضوع
سفر مشترک: اگر دو نفر بخواهند با هم به مقصدی برسند، هم مقصد وهم شیوهٔ سفر باید یکی باشد. اگر یکی بخواهد به سمت شمال برود ودیگری به سمت جنوب، هرگز این دو نمی توانند با هم سفر کنند ودر کنار یکدیگر طی طریق نمایند. یا کسی که میخواهد با هواپیما یک مسیر را برود نمیتواند با کسی که پیاده یا با دوچرخه میرود، همسفر واقعی باشد.
ارکستر موسیقی: نوازندگان تنها وقتی هماهنگ مینوازند که نت مشترک داشته باشند و از یک رهبر ارکستر تبعیت کنند. هر اختلاف در نت یا رهبری باعث اختلال کل ارکستر میشود. همچنین در یک کار مشترک در ارکستر، هرکس نمی تواند ساز خودش را هرطور که دلش می خواهد برند ویا نمی شود که یک نوازنده با ریتم تندتر بزند ودیگری کندتر.
تیم کوهنوردی: دریک تیم یا گروه کوهنوردی هدف تک تک کوهنوردان باید یک قله مشخص باشد و اگر عدهای بخواهند به توچال و عده ای دیگر به سبلان بروند، طبیعی است که این دو اکیپ نمی توانند با هم و در کنار هم کوه پیمایی کنند. همین طور اگر کل گروه هدف شان یک قله باشد ولی عده ای بخواهند از یک مسیر وعده دیگر از مسیری دیگری قله کوه را فتح کنند، باز این دو ترکیب نمی توانند با هم ودر کنار هم باشند. یا این که در صعودهای سخت، اعضای تیم باید سطح مهارت وتجهیزات نزدیک به هم داشته باشند؛ یک فرد بدون ابزار ایمنی جان همه را به خطر میاندازد.
این مثالها بهخوبی نشان میدهند که اتحاد در سیاست هم بدون «هدف وروش مشترک»، اتحادی توخالی است.
به همین قیاس، تاکتیکها وابزارهای مبارزه باید همسو باشند تا اتحاد واقعی شکل گیرد.
نتیجه این که، برای اتحاد و وحدت میان نیروها، که صد البته امری بسیار ضروری، تعیین کننده و ایده آل هم است، قطعا دو چیز لازم و ضروری است: هدف مشترک و واحد به اضافه شیوهٔ ها و مکانیزم های رسیدن به آن هدف یعنی استراتژی و تاکتیکی های معین و واحد لااقل طی یک دوره و مرحله مشخص.
مسئلهٔ امروز ما وپرسش اصلی در زمینهٔ اتحاد وهمبستگی نیروهای سیاسی واجتماعی، بر سرضرورت یا اهمیت آن نیست. چرا که تقریباً همه بر این اصل اذعان دارند که وحدت، رمز پیروزی است. تاریخ نیز بارها این حقیقت را به ما آموخته است. چنان که دکتر محمد مصدق، پیشوای جنبش ملی ایران، به درستی گفته است:
”قدرت حقیقی ملتها در اتحاد وهمبستگی آنهاست، واین قدرتی است که هیچ نیروی خارجی نمیتواند آن را شکست دهد.”
نلسون ماندلا نیز در این باره میگوید:
«آزادی هرگز به ارث نمیرسد، بلکه تنها با مبارزهٔ مشترک و اتحاد آگاهانه به دست میآید. »
پس اختلاف وجدال اصلی بر سر «ضرورت وحدت» نیست. آنچه امروز محل جدال و اختلاف است، نه اصل اتحاد، بلکه چگونگی تحقق آن است.اینجاست که پرسشهای بنیادین زیرین مطرح میشود:
اتحاد بر چه اصولی باید بنا شود تا پایدار وثمربخش باشد؟
کدام اهداف و آرمانها میتوانند نقطهٔ مشترک نیروها قرار گیرند؟
با چه شیوه و استراتژیای؟
میان کدام نیروها و با چه مرزبندیهایی اتحاد باید صورت بگیرد؟
آیا میتوان میان نیروهایی که در هدف یا شیوهٔ مبارزه اختلافهای بنیادین دارند، اتحادی واقعی وصادقانه برقرار کرد؟
یعنی نمی شود که مثلا هدف یک سازمان یا حزبی سرنگون کردن کل یک نظام در تمامیتش برای رسیدن به آزادی و دموکراسی باشد و دیگری چشم به درون رژیم حاکم دوخته باشد و روی جناحی از خود نظام سرمایه گذاری نماید، سومی هم حتی اگر هدفش سرنگونی باشد، ولی برای برقراری یک دیکتاتوری از نوع دیگری تلاش کند و اتکایش اساسا روی بازوی نظامی و ارگان های سرکوبگر همان نظام و به همین ترتیب چهارمی و بعدی…. وآنوقت توقع وانتظار وحدت میان این طیف های کاملا مختلف با هدف های اساسا متفاوت داشت.
همچنین اگر هدف همه مشترک باشد اما شیوهٔ رسیدن به آن هدف به صور مشخص در زمینه راهبردی و… یکی نباشد، باز هم انتظار وحدت میان آنان انتظاری نابجا وغیر واقعی می باشد. مثلا یکی بخواهد صرفا با اعتراض ویا با روش های قانونی براندازی کند ودیگری با مقاومت وروش های نظامی.
بدین ترتیب روشن میشود که اصل موضوع وحدت، نه در شعار و خواستن، بلکه در کیفیت و سازوکار آن است. یعنی در این که چه کسانی، بر اساس چه مبانی وبا چه استراتژی وتاکتیکی در کنار هم قرار میگیرند. اتحاد حقیقی جز با چنین مرزبندی و چارچوبی، به بار نمینشیند.
به گفتهٔ مهاتما گاندی:
«اتحاد بدون حقیقت وعدالت، جز سازشی بیپایه نیست. »
صفِ خلق در برابر صفِ ضدِ خلق
”صفِ خلق” به گروهها ونیروهایی إطلاق میشود که هدفِ اصلیِ خود را آزادی، حقوقِ بنیادین واستقرارِ نهادهای دموکراتیک وِ مستقل قراردادهاند ونه بازگرداندنِ یک دیکتاتوری دیگر یا استقرارِ یک رژیمِ مستبد. مرزبندیِ اولیه روشن است. همکاری راهبردی با نیروهایی که خواهانِ بازگرداندنِ سلطهٔ دیکتاتورگونه، از هر نوعِ آن، هستند ناسازگار وخطرناک است. زیرا هدفِ نهایی آنها با معیارهای آزادی وحقوق مردم در تضاد است. این حکمِ منطقی جنبهٔ اخلاقی وراهبردی دارد واز تجربهٔ تاریخی پدیدار شده است.
مرزبندی صف خلق وضدخلق وخطِ قرمزِ اخلاقی- سیاسی: چه کسانی را نباید وارد وحدت کرد
برای ایجاد یک اتحاد واقعی، مرزبندی روشن میان صف خلق (دموکراسیخواه و آزادیطلب) و صف ضدخلق (دیکتاتورخواه و سلطنتطلب) ضروری است. اتحاد با نیروهایی که علیه مردم وآزادی هستند، بیمعنا ومضر است.
اتحاد با حرکتهایی که هدفِ بازگشتِ ساختاری اقتدارگرا را دنبال میکنند، نه تنها غیراخلاقی است بلکه از منظرِ راهبرد نیز خود به خود به بی معناییِ پروژهٔ دموکراتیک میانجامد. زیرا پذیرشِ چنین اتحادهایی مشروعیتِ حرکتِ دموکراسی خواه را مخدوش واحتمالِ بازگشتِ استبداد را افزایش میدهد.
نیروهایی که صریحاً ضدِ خلقاند وخواهان بازگرداندن یا استقرارِ «دیکتاتوریِ آشکار» یا ظلم سازمان یافته هستند، نباید جزیی از جبهۀ سرنگونی باشند. این یک قاعدۀ محوریِ اخلاقی – سیاسی است که: اتحاد با دشمنانِ اهداف بنیادینِ جنبش (مثل آزادی، برابری، حقوق بشر) نه تنها بی معنی است، بلکه به سرعت وحدت را به ابزاری برای بیاعتباری واستحاله تبدیل میکند.
توضیح پایانی: بخش اول این مقاله دراینجا به پایان می رسد. در بخش دوم این مقاله مواردی دیگر از جمله انطباق بحث وحدت نیروها با شرایط کنونی جامعه ایران واکاوی خواهد شد.



















