ظهور و سقوط پادشاه لی‌لی‌ پوت‌ها در جنبش انقلابی ایران

نعمت فیروزی 

کتاب «سفرنامه‌ی گالیور»، شاهکار بی‌بدیل جاناتان سوئیفت، فراتر از یک داستان تخیلی کودکان، آینه‌ای تمام‌نماست که در سال ۱۷۲۶ در انگلستان رو به بشریت گرفته شد. این اثر که برخلاف ظاهر کودکانه‌اش، یک نقد تیز اجتماعی و سیاسی است، با نبوغی آمیخته به طنز تلخ، سفر گالیور را به ابزاری برای جراحی مفاسد سیاسی و حماقت‌های انسانی تبدیل می‌کند. پیام اصلی سوئیفت ساده است: نشان دادن شکاف عمیق میان «ادعا» و «واقعیت» در بستر رقابت‌های بی‌معنا و جاه‌طلبی‌های بی پایان.

درخشان‌ترین بخش کتاب، داستان سفر به سرزمین «لی‌لی‌پوت» است؛ جایی که گالیور پس از غرق شدن کشتی‌اش، خسته و بی‌رمق به ساحل می‌رسد و به خواب می‌رود. او وقتی بیدار می‌شود، خود را در بند هزاران رشته نخ می‌یابد که او را به زمین دوخته‌اند. ساکنان این جزیره، موجوداتی کوچک با قدی کمتر از ۱۵ سانتی‌متر هستند که گالیور را «آدم‌کوه پیکر» می‌نامند. جذابیت داستان لی‌لی‌پوت در تضاد میان جثه‌ی کوچک آن‌ها و ادعاهای بزرگتر از هیکل‌شان نهفته است. او در اینجا ساختار قدرت را به چالش می‌کشد؛ در آنجا، معیار برگزیدن دولتمردان نه دانش است و نه شایستگی، بلکه همه‌ چیز بر پایه‌ی «بندبازی» است! هر کس بالاتر بپرد، مقام بالاتری می‌گیرد؛ کنایه‌ای مستقیم به سیاستمدارانی که برای بقا در قدرت، دست به هر «خوش‌رقصی سیاسی» می‌زنند.

اوج این نبوغ در توصیف جنگ میان لی‌لی‌پوت و جزیره‌ی همسایه، «بلفوسکو»، نمایان می‌شود؛ دو ملتی که سال‌هاست درگیر جنگی خونین هستند، تنها بر سر یک اختلاف بسیار مضحک و غیر قابل تصور: «تخم‌مرغ را باید از سر پهن شکست یا سر تیز؟» گالیور در این جنگ به کمک لی‌لی‌پوت‌ها می‌رود. اگرچه ناوگان دشمن را به غنیمت می‌گیرد، اما وقتی از تبدیل کردن آن‌ها به برده‌ی پادشاه خودداری می‌کند، مورد خشم دربار قرار می‌گیرد. این داستان هشدار می‌دهد که قدرت بدون اخلاق، چقدر می‌تواند کاریکاتوری و مضحک اما خطرناک باشد.

اگر لی‌لی‌پوت را صرفاً یک داستان خیال ادبی کودکان ندانیم، بلکه به الگویی برای فهم مناسبات قدرت نگاه کنیم، آنگاه می‌توان برخی پدیده‌های سیاسی معاصر را نیز در پرتو آن بازخوانی کرد. لی‌لی‌پوت، سرزمین «کوتوله ها و بزرگیِ ادعا»ست؛ جایی که معیار قدرت نه حقیقت و فضیلت، بلکه نمایش، بندبازی و نزدیکی به دربار است. در چنین نظمی، امر سیاسی از معنا تهی شده و به صحنه‌ای برای رقابت‌های نمادین و گاه مضحک فروکاسته می‌شود.

اگر به تحولات پس از خیزش ۱۴۰۱ بنگریم، شاهد برآمدن جریانی هستیم که بیش از آنکه معطوف به آزادی و دمکراسی باشد، بر بازگشت به گذشته و میراث پدری معطوف است. و بر نوستالژی کاذب دوران گذشته تکیه دارد. موج پادشاهی‌خواهی، که در سپهر سیاسی ایران با حمایت لابی‌های اسراییل و موج رسانه ایی خارجی اوج گرفت، امروز در وضعیتی قرار دارد که می‌توان آن را انزوای با شکوه! نامید. این جریان که همچون سونامیِ برآمده از هیجانات زودگذر، ویرانی‌های عمیقی نه در ساختار رژیم، بلکه در اپوزیسیون دموکراتیک و قیام مردمی بر جای گذاشت، اکنون در حال فروکش است. و بیشتر هم فرو خواهد نشست. شایسته است کمی در علل این شکست درنگ و واکاوی کنیم:

برای واکاوی می‌توان سه عامل را برشمرد که از قضا همگی ریشه در ماهیت «لی‌لی‌پوتی» این جریان دارند:

یکم. تکیه و  استمداد از قدرت‌های بیگانه و حمایت از جنگ خانمانسوز  خارجی به جای تکیه بر عاملیت سیاسی مردم در داخل میهن . آن‌ها در پی آن هستند که تاج و تخت و میراث پدری را از راهروهای قدرت در پایتخت‌های جهانی گدایی کنند.

دوم.  ترویج یک نوستالژی کاذب از دوران گذشته به عنوان مدینه‌ی فاضله‌ی رفاه و آزادی، تلاشی بود برای پاک کردن حافظه‌ی تاریخی و نادیده گرفتن چرایی وقوع انقلاب ۵۷. 

سوم.  ایجاد فضای خشن، لمپنی و حذفی علیه سایر نیروهای سیاسی (از روشنفکران چپ و مجاهدین تا ملیت‌ها و کنشگران مستقل)، عملاً تکرار همان روش سیاسی تمامیت‌خواهی نظام سلطنت بود . این نفرت‌پراکنی سازمان‌یافته، با ایجاد تفرقه در جبهه‌ی متحد ضداستبداد، بهترین هدیه را به بقای فاشیسم دینی داد تا با آلوده کردن جنبش به برچسب وابستگی، هزینه‌ی سرکوب را برای حاکمیت کاهش دهد.

تجلی این فرو نشست و انزوا را می‌توان در «تور اروپایی» پادشاه لی لی پوت ها رضا پهلوی مشاهده کرد؛ جایی که دولت ها درب را بستند،  یا در پرسش‌های بنیادین خبرنگاران، که نقاب از چهره‌ی فاشیسم سلطنت برافکند. علاوه بر این  برخورد حذفی و فاشیستی با صداهای منتقد درونی، حتی از درون زندان‌های ایران (مانند منوچهر بختیاری)، نشان داد که این جریان اساساً به «پایگاه اجتماعی» به مثابه‌ی یک هویت پویا باور ندارد،.  و نشان داد که آنها حتی ارزشی برای نیروهای خود ندارند و آنها را یک بار مصرف می داند. و پایگاه به قدرت رسیدن خود را نه در مردم ایران که در تل آویو و واشنگتن می بیند.

در فرجام این بحث، باید گفت «لی‌لی‌پوت‌های سلطنت» در سپهر سیاسی ایران، نسخه‌ی مدرن همان کارگزارانی هستند که در سفرنامه گالیور سه قرن پیش هجو کرده بود. آن‌ها در حالی که بر سر «سرِ تیز یا پهنِ تخم‌مرغِ» ارثیه پدری می‌جنگند و سودای پادشاهی بر ویرانه‌ها را در سر می‌پرورند، از درک این حقیقت عاجز مانده‌اند که قدِ سیاسی‌شان برای ردای بلندِ یک ملتِ متکثر و آزادی‌خواه، بسیار کوتاه است.

لی‌لی‌پوتیسم سیاسی در ایران، یعنی تلاش برای به بند کشیدن «گالیورِ» اراده‌ی مردم با رشته‌نخ‌های لابی‌گری و توهمات رسانه‌ای. اما تاریخ ثابت کرده است که وقتی «گالیور» جامعه بیدار شود و قامت راست کند، تمام این رشته‌های سست خواهند گسست. شکست این موج، نه یک اتفاق تصادفی، بلکه نتیجه‌ی منطقی تضاد میان ادعاهای بزرگ و قابلیت کوتوله بود. قدرتِ بریده از اخلاق و منقطع از بطن جامعه، فرجامی جز مضحکه‌ی تاریخ و انزوای رسواکننده نخواهد داشت؛ چرا که در سپهر سیاستِ اصیل، «بندبازی» هرگز جایگزین «آزادی‌خواهی» نمی‌شود. لی‌لی‌پوت‌ها توانستند برای مدتی با طناب‌های  رسانه ایی و حمایت بیگانه، اراده مردم را زمین‌گیر نشان دهند، اما این نمایش، در برابر حقیقت و واقعیت میدان در کف خیابان فرو ریخت. وقتی که مجاهدین و جوانان شورشگر در میانه آتش بس هر روز سربدار می شوند.