عهد کینگ مجتبی یا «فرمان نرون»!

نعمت فیروزی

در مارس ۱۹۴۵، هنگامی که ارتش سرخ به دروازه‌های برلین رسیده بود، آدولف هیتلر «فرمان نرون»(۱) را صادر کرد؛ دستوری جنون‌آمیز مبنی بر اجرای استراتژی زمین سوخته که به ارتش نازی حکم می‌کرد پیش از عقب‌نشینی، تمامی زیرساخت‌های حیاتی، تصفیه‌خانه‌ها، نیروگاه‌ها و کارخانه‌های آلمان را نابود کند تا هیچ چیز برای فاتحین باقی نماند. این رفتار فرجامِ منطقی فاشیسم در فاز پایانی آن است؛ رویکردی انتحاری که در آن هزینه نابودی کل جامعه برای حاکمان، کمتر از هزینه تسلیم و محاکمه نهایی است و در منطق آن، اگر نظام سقوط کند، ملت نیز حق حیات ندارد.  آلبرت اشپر (وزیر تسلیحات هیتلر) که از این دستور جنون‌آمیز هیتلر شوکه شده بود، به دلیل شباهت این رفتار با افسانه آتش زدن روم توسط امپراتور نرون، نام این دستور رسمی را «فرمان نرون» گذاشت. و البته او توانست با قانع کردن صاحبان صنایع از اجرای این فرمان جلوگیری کند.

پناه بردن به «سیاست مرگ» و “زمین سوخته” برای بازدارندگی، مصداق عینی و تاریخی همان الگوی رفتاری است که امروزه در رفتار نظام شترگاوپلنگیِ فاشیسم دینی ایران پس از ضربات سهمگین نظامی مشاهده می‌شود. نمود عینی این جنون استراتژیک را می‌توان در پیام اخیر مجتبی خامنه‌ای پس از گور‌سپاری پدرش مشاهده کرد؛ جایی که عهد او برای گرفتن انتقام، در واقع صدور همان “فرمان نرون” به زبان معکوس بود. جنونی استراتژیک که با حملات سپاه به کشتی‌ها در تنگه هرمز و تعرض به کشورهای منطقه آغاز شد، اما در مارپیچی مرگبار، دور جدیدی از حملات ویرانگر آمریکا به زیرساخت‌های خودِ ایران را به عنوان پاسخ رقم زد تا عملاً فرآیند انتحار سیاسی نظام به قیمت نابودی کشور کلید بخورد.

تحلیل ماهیت حکومت حاکم بر ایران، به‌ویژه در بستر تحولات تیرماه ۱۴۰۵، ما را با یکی از متناقض‌ترین و در عین حال آشناترین الگوهای رفتار سیاسی در سیستم‌های دیکتاتوری و ایدئولوژیک مواجه می‌کند؛ پدیده‌ای پیچیده که به بهترین شکل می‌توان آن را « انتحار سیاسی» نامید. برای درک اینکه چرا این نظام پس از ضربات سهمگین نظامی، از دست دادن فرماندهان رده اول و دوم و حتی مرگ رهبر خود، همچنان مضحکه جشن پیروزی به راه می‌اندازد، باید به ادبیات این نوع رژیم‌های دیکتاتوری رجوع کرد. در این رویکرد، مفهوم پیروزی بازتعریف می‌شود؛ برای یک نظام توتالیتر در آستانه فروپاشی، نفسِ بقا و عدم سقوط ساختاری، به عنوان فتح‌الفتوح جلوه داده می‌شود. این جشن‌ها فراتر از یک نمایش رسانه‌ای، یک مکانیزم دفاع روانی برای تزریق روحیه به بدنه وفادار و مسلح نظام است که پس از ضربات نظامی به شدت دچار ریزش شده است.

در همین راستا، مناسک طولانی‌مدت و فرامرزی «جنازه‌گردانی» علی خامنه‌ای در شهرهای تهران، قم و مشهد و سپس انتقال آن به نجف و کربلا در عراق، نمودی بارز از الهیات سیاسی و تلاش برای حل بحران مشروعیت کاریزماتیک است. این مناسک طولانی، فضایی از تسلط و وحدت اجباری در جامعه ایجاد می‌کند تا در سایه آن، جناح‌های امنیتی و نظامی بتوانند فرآیند پیچیده و پرمخاطره جانشینی را پشت پرده مدیریت کنند. همچنین، انتقال جنازه به خاک عراق و شهرهای نجف و کربلا، بازتابی از پروژه امپراطوری مذهبی است؛ اقدامی کاملاً ژئوپلیتیک با پوشش مذهبی که قصد دارد به جامعه جهانی و بازیگران منطقه‌ای سیگنال بفرستد که مرزهای ملی مانعی برای نفوذ رژیم نیست و مفهوم امت مذهبی همچنان فراتر از مرزهای جغرافیایی ایران تعریف می‌شود.

اما این نمایش‌های خیابانی نمی‌توانند بحران عمیق ساختاری و فلج‌شدگی ناشی از حذف رأس هرم قدرت را پنهان سازند. آنچه امروزه به عنوان «جنگ گرگ‌ها» در راس حاکمیت جریان دارد، برآمده از یک خلاء بزرگ در تعادل قواست که منجر به حاکمیت چندسر یا پلی‌کراسی شده است. تعطیلی پنج ماهه مجلس رژیم، نشانه بارزی از این انسداد سیاسی است؛ هسته سخت قدرت از ترس اینکه باز شدن مجلس به تریبونی برای افشای شکاف‌های درونی، درگیری‌های فیزیکی تندروها و عیان شدن ضعف مطلق رژیم در برابر توده‌های معترض تبدیل شود، ترجیح داده است کل نهادهای بوروکراتیک را قفل کند. در این وضعیت، تقابل شدیدی میان جناح بوروکراتیک-دیپلماتیک که خواهان حفظ بقای اقتصادی از طریق چنگ زدن به تفاهم‌نامه است، با جناح تندروی نظامی و امنیتی (نمود یافته در مواضع تشکل‌های افراطی و رسانه‌هایی چون کیهان و تسنیم) شکل گرفته که به دنبال انتحار استراتژیک هستند.

صحنه سیاسی ایران نشان می‌دهد که فاشیسم مذهبی حاکم و جریان‌ سلطنت، برخلاف ظاهر ستیزه‌جوی خود، در یک هم‌زیستی تاکتیکی به هم‌پوشانی ساختاری رسیده‌اند؛ دوگانه‌ای کاذب از «تاج و عمامه» که بقای خود را در انسداد عقلانیت، نفی دموکراسی و راه‌حل‌های جنگ‌طلبانه می‌جوید تا در بستر بحران، خود را به عنوان ناجی تحمیل کند. از این رو، گذار حقیقی به دموکراسی نه از مسیر بازتولید یکی از این دو استبداد هم‌سو، بلکه از آگاهی جامعه برای عبور ساختاری از هر دوی آن‌ها می‌گذرد؛ فرآیندی که در آن، گورسپاری نمادینِ راس فاشیسم مذهبی، گورسپاریِ ایدئولوژی و سیاست اوست، پدیده‌ای که به‌طور هم‌زمان با افول سریع ورثه سلطنت نیز مقارن شده است.

در این میان، حاکمیتِ درگیر در بن‌بست مشروعیت، برای فرار از سقوط قطعی به «دکترین دیوانه» روی آورده است. رژیم با تهدیدهای هسته‌ای و انسداد آبراه‌های بین‌المللی، عمداً خود را پیش‌بینی‌ناپذیر و انتحاری جلوه می‌دهد تا از طریق تولید وحشت، بازدارندگی ایجاد کند؛ رفتاری جنون‌آمیز که با «استراتژی مرگ» معنا می‌یابد. در این نقطه، یک ایدئولوژی توتالیتر پس از عجز از تولید رفاه و امید، آغوش خود را به روی ترور می‌گشاید تا با دوقطبی‌سازی مطلق، بدنه‌ی وفادارش را منسجم نگه دارد.

اما میان بقای موقت و ثبات ساختاری، تمایزی بنیادین وجود دارد. این رفتارها هرگز نمی‌توانند ثبات را به یک فاشیسم فرسوده بازگردانند؛ آن‌ها صرفاً مانند تزریق مکرر آدرنالین به پیکری رو به مرگ عمل می‌کنند که بیمار را برای چند لحظه در حالت شوک و بیداری نگه می‌دارد، بدون آنکه روند توخالی شدن بنیان‌های زیرین نظام را متوقف سازد. این تناقضات ساختاری و پناه بردن به مناسک نابودی، ویژگی ذاتی فاشیسم در فاز پایانی آن است؛ جایی که رژیم در لبه پرتگاهی ایستاده که هرگونه عقب‌نشینی در آن به معنای فروپاشی داخلی و هرگونه پیشروی نظامی، به معنای ورود به یک جنگ ویرانگر و نهایی خواهد بود. این اصرار جنون‌آمیز برای قربانی کردن تمامیت یک جامعه در پیشگاه بقای موقت قدرت، ما را به همان تحلیل ماندگار هانا آرنت از ماهیت توتالیتاریسمِ در آستانه سقوط می‌رساند که می‌نویسد:

«سقوط نظام‌های توتالیتر نه با یک عقلانیتِ ثبات‌بخش، بلکه با جادوی “خود نابودگری” به پایان می‌رسد. ساختار توتالیتر در آخرین فاز زوال خود، ترجیح می‌دهد تمام جهان را به همراه خود به درون شعله‌های آتش و نیستی بکشد، تا اینکه با واقعیتِ شکست و تسلیم روبه‌رو شود؛ چرا که برای او، توهمِ قدرت حتی در قابِ یک انتحارِ جمعی، زیباتر از پذیرشِ عریانِ زوال است.»