ماراتن مردم ایران برای آزادی

نعمت فیروزی 

روزی که هنوز واژه‌ ملت، در حصار مفاهیم کهنه نفس می‌ زد، ایران، زیر چتر سایه‌ شوم و درازی از سلاطین زیست می‌کرد؛ سلاطینی که مردم و این آب و خاک را ملک موروثی خویش می‌پنداشتند. شاهزادگان، سوار بر گُرده‌ی رعیت، دربار، سرشار از شراب وشاهد. واگر شمشیری بود بر روی رعیت. آن ‌چه عدالت نامیده می‌شد، همان بود که فرمانروای خودکامه فرمان می داد. قانون، معنایی نداشت مگر همان که دهان شاه به گفتار می آورد وبه ‌اندازه‌ تبسمی بر لب شاه بقا داشت. سرنوشت هر دستِ برافراشته وهر زبانِ جوینده، قطع بود، پیش از آن‌ که به پرسش برسد. 

در آن زمانه، ایران کشوری بود گرفتار مناسباتی که درآن زمین و انسانی که رویش کار می کرد از آنِ خان بود. در دل همین تاریکی، طبقه‌ ای نوپای “تجار”، قد کشید؛ که حقِ داد وستد، امنیتِ مالکیت وقانونی که بتوان به آن پناه برد را طلب می کرد. “بورژوازیی تجاری”، که از بی‌نظمی، واز ملوک‌الطوایفی بیشتر می‌ترسید. 

پیش از آن‌ که مشروطه چونان شکوفه‌ ای در میان خارها بروید، مردانی برخاسته بودند. نه با شمشیر، که با اندیشه. قائم‌مقام وامیرکبیر؛ هر دو نماینده‌ امیدی تازه جوانه زده. یکی در تبعید گم شد، دیگری در حمام فین خفه؛ اما اندیشه ‌شان، بر دیوارهای تاریخ، دست ‌نوشته‌ ای شد برای نسل‌های بعد.

آن‌سوی مرزها، تحولاتی رخ داده بود که قانون، نه فرمانی ازبالا، که خواستی همگانی شده بود. وپژواک آن دگرگونی‌ها، به گوش‌هایی در این سوی کوه وبیابان هم رسید؛ واینان، در کنار توده‌هایی که نان شان ربوده شده بود، در کنار زحمتکشانی که زیر بارخراج وخفقان خم شده بودند، دلیلی شدند برای آغاز یک خواست؛ خواستی برای قانون، برای عدالت خانه، وخانه ای برای نمایندگان ملت، برای پاسخگو کردن قدرت. مشروطه، از همین خاستگاه برخاست: زاییده‌ درد، نه وارداتی ازغرب؛ ونه تقلیدی از آنها.

با درایت وکیاست انجمنی که “غیبی” بود جنبشی شکل گرفت، کمرهای خمیده را راست کرد و مشتِ گره‌ کرده را سازمان داد. دربرابر قرن‌ها فرمانرواییِ خفقان، مردمانی قد برافراشتند. صداها ونگاهها در هم گره خورد، خیزشی پدیدار شد که می گفت: سلطنتِ مطلقه موروثی، مشروط شود به قانون وعدالت خانه. این کلمات برای اکثریت مردمی که خود را رعیت می پنداشتند، نه مفهومی داشت ونه معقولیتی!

ستارخان ودیگر پیشگامان آن قیام، پیشمرگ این راه شدند. آنها نه سودای قدرت داشتند ونه سر سازش. ایستادند؛ چونان درختانی که در تندباد، ریشه می‌دوانند. در برابر ارتجاع، در برابر خیانت، در برابر کسانی که تاریخ را به جوهر خون می‌نوشتند، نه با جوهرعدالت. اما انقلاب، اگر بی یاور بماند، طعمه‌ گرگ می‌شود. استعمار شمشیر بر دوش، ودهان پُر از وعده‌های توخالی. مجاهدانِ نخستین را، یک‌ به ‌یک خاموش کرد؛ در زندان‌ها ومیدان‌های اعدام. آنان که آزادی را درمشت داشتند، خلع ‌سلاح شدند، وآنان که سال‌ها از استبداد نان خورده بودند، دوباره بر صدر نشستند. 

از آن روزگار تا اکنون، تقابل ادامه دارد: دو جبهه، دو راه. یک‌ سو، سایه‌های قدیمی، نام‌هایی که با تاریخ دیکتاتوری گره خورده‌اند. سوی دیگر، چهره‌هایی که برغم دیوارهای فراموشی، هنوز ایستاده‌اند: نه به‌ عنوان اسطوره، که به‌ عنوان یادآوری. یادآوری اینکه آزادی، اگرچه خسته، هنوز زنده است.

حافظه‌ زمین، فراموشکار نیست. هنوز صدای گلوله‌هایی که برآزادی شلیک شد، در کوچه‌های تبریز پژواک دارد. هنوز، رد قدم‌های قزاقی که به جای قانون، کودتا آورد، بر پیشانی تاریخ باقی‌ است.

آنجا که صدای تبریز، سکوت را شکست، پژواکش در سراسر خاک پیچید. رشت، اصفهان، مشهد، استرآباد… یکی‌ یکی بیدار شدند؛ شهرهایی که خواب را پس زدند ودر صفِ نبرد ایستادند. وسرانجام، تابستانی گرم، وقتی، قلب استبداد، در تهران برابر مردم زانو زد. در ظهر جمعه‌ ای تاریخی، پایتخت فتح شد؛ محمدعلی‌شاه گریخت ودر پس ‌زمینه‌ خون و خاک، لحظه‌ای پدیدار شد که در تاریخ، به ‌نام «پیروزی مشروطه» نقش بست.

اما این پیروزی، دوام نداشت. هنوز خورشید کامل طلوع نکرده بود که سایه‌ها بازگشتند. همان روز، همان ساعت، گروهی در بهارستان گرد آمدند: ملایانِ تغییر رنگ داده، درباریان با چهره‌ نو، و بازیگرانی که فقط لباس عوض کرده بودند. انجمنی تشکیل دادند که نامش «مجلس عالی» بود، اما در ذات، پژواکی ازهمان استبدادی که گریخته بود. محمدعلی‌شاه را نه محاکمه، که مستمری دادند. مجازات، نه سهم بمباران‌کنندگان مجلس شد، نه سهم خیانتکاران؛ تنها چند نام، برای خاموش‌کردن خشم مردم، به پای چوبه رفتند.

وسپس، توطئه‌ای بی‌صدا آغاز شد؛ هدف نه دیگر پادشاه، که صدای مردم بود. باید آنانی خاموش می‌شدند که آزادی را با خون خریده بودند. ستارخان وباقرخان شیران تبریز، باید دورمی‌افتادند. پس آنان را با وعده، با ظاهر احترام، به تهران فراخواندند. اما در پشت تلگراف‌ها، مهر استعمار نقش بسته بود. در میان واژه‌ها، صدای روس وانگلیس پنهان بود.

سردارِ آزادی، با گروهی از یاران خود پا به پایتخت رفت. اما آنجا، پایتخت دیگر سنگر انقلاب نبود؛ قلب توطئه شده بود. در پس پرده، دو جناح تازه شکل گرفته بودند؛ یکی خود را «انقلابی» می‌نامید، اما در دست، چاقوی خیانت داشت، ودیگری «اعتدالی» که در عمل، دشمن تپش‌های پرشور مردم بود. هر دو، در مخالفت با مجاهدان مشروطه، همصدا شدند.

تروری انجام وبهانه شد؛ قتل سیدعبدالله بهبهانی، آغازدسیسه بود. بازی‌ای که پایانش را قبلاً در اتاق‌های بسته، با حضور وزیران روس وانگلیس نوشته بودند: خلع سلاح مردم. تنها باید مجوزش را از مجلسی گرفت که دیگر صدای مردم نبود، بلکه پژواک منافع بیگانه بود. ۴۸ ساعت، مهلت دادند تا ته‌مانده‌ آزادی نیز از دستان مردم گرفته شود. ستارخان، مردی که برای خاک برخاسته بود، حالا هدف گلوله واقع شد؛ نه در میدان نبرد، که در دام توطئه. گلوله‌ای شلیک شد. زخمی شد، وسه سال بعد، با زخمی که از خیانت بود، چشم فروبست؛ بی‌آنکه طعم آن آزادی را بچشد که برایش جنگیده بود.

اما این پایان نبود. انقلاب، اگرچه شکست خورد ومصادره شد، اگرچه به زنجیر کشیده شد، اما در دل تاریخ، ردپایی ماندگار از خود به‌جا گذاشت. بذری شد در خاک. اگرچه خاک را شیار زدند، اگرچه داسِ استبداد از راه رسید، اما این بذر، روزی دیگر، در هوایی دیگر، بارها جوانه زد. 

سر برآوردن رضا خان

در ورق‌ خوردنِ روزهای خزان‌ زده‌ مشروطه، چهره‌ای از دلِ تاریکی سر برآورد؛ نه چونان فرزندی از دل مردم، که چونان سایه ‌ای شوم فرود آمده برقامت امید. مردی که روزگاری در کسوت قزاقی ساده، گرد راه‌های نظام قفقاز می‌گشت، آرام‌آرام به مهره‌ای بدل شد که تقدیر، آن را به تخته ‌نرد استعمار انداخت.

رضا پالانی، نه صدایی از درون ملت، که پژواکی از بیرون مرز بود. نیروی قزاق، نه نگهبان وطن، که دست‌ دراز همسایه شمالی بود. آن روزها که ستارخان، در کوچه‌های تبریز، آزادی را پاس 

می‌ داشت، همین قزاق‌ها با آتش وباروت، به خانه‌ مردم تاختند؛ ورضاخان، یکی از همان سربازان بود که بر روی مردم، تفنگ کشید. رضاخان، نه ناجی، که پاسخ استعمار بود به بی‌ ساختاری ما. او سلطنت را از قاجار گرفت، اما نه برای ملت، که برای خویش. قانون اساسی مشروطه، زیر چکمه‌هایش گم شد؛ همان‌گونه که درروزگار ما، قانون، قربانی نعلین شد. واین هر دو، یک سخن دارند: بی‌قدرتی وبی ساختاری مردم، مقدمهٔ بازتولید استبداد است.

جای‌ جای تاریخ، ردِ پوتین او را بر پیکر جنبش‌ها می‌توان یافت: در تبریز، در تهران، در همدان، در هرجا که صدایی برای مشروطه برخاسته بود، رضاخان با مشت سرد وسلاحی گرم، به خاموشی آن کوشید. گویی ازهمان آغاز، تقدیرش نه برساختن، که ویران کردن بود.

وچونان هر خدمه‌ وفادار، روسیه که فرو پاشید، به خدمت انگلیس درآمد؛ و این‌ بار در دفتر خاطرات ژنرالی انگلیسی، نه چون یک سرباز، که چون پاسخی نظامی برای مسئله‌ ای استعماری دیده شد. آیرون‌ساید در یادداشت‌هایش، او را تحسین می‌کرد؛ نه به سبب وطن‌دوستی، که به‌خاطر آن‌که می‌توانست بی‌دردسر، کشور را در مشت بگیرد تا ایشان بی‌نگرانی بروند.

پسیان، کوچک‌ خان، خیابانی؛ سه نام، سه جرقه در تاریکی، که در رویارویی با استبداد نوپدید، یکی‌یکی خاموش شدند. ورضاخان، نه ‌تنها خاموش‌ شان کرد، که خاک بر خاک‌ شان ریخت تا شاید نسل فردا فراموش کند که این سرزمین، روزگاری لب به گفتن گشوده بود.

هر انقلابی، اگر درخاکِ خویش ریشه بدواند، بی ‌تردید باردیگر خواهد شکفت. وآنچه امروز بر سینه‌ زمانه نقش بسته، نه فقط خاطره‌ای از دیروز، که چشم‌اندازی زنده ازفرداست؛ پژواکی از همان فریادی که روزی در امیرخیز تبریز طنین انداخت، و روزی دیگر در رشت و روزهایی بی شمارتر در اشرف که حالا با کانون های شورشی اش تا خیابان های تهران و سراسر میهن دوباره امتداد یافته است.

سال‌ها گذشته است. جهان، چهره عوض کرده، اما حقیقت، هنوز همان است: در هر زمان، آزادی، بهایی دارد. ودر هر نسل، کسانی پیدا می‌شوند که آن بها را با جان می‌پردازند. آنان که همیشه ساکن تاریخ هستند، آن را می‌نویسند.

از ۱۴ مرداد تا ۳۰ خرداد، از فریاد مشروطه‌ خواهان تا قیام‌های خیزش گران، خطی ممتد در تاریخ ما کشیده شده است. این بار، انقلاب، بر شانه‌های نسلی ایستاده که تبعید را، زندان را، خاکستر شدن را تجربه کرده؛ اما باز برخاسته. اگر مشروطه، زبان نداشت، وقیام ۵۷، پیکر بی سر بود، این‌ بار اما همه کمبودها را بر طرف کرده است. بدین خاطر است که امروز، نه از سر نوستالژی، بلکه از درون ضرورت، از مشروطه یاد می کنیم. نه به‌عنوان حادثه‌ای در تقویم، بلکه به‌ عنوان درسی که سرنوشت را شکل می‌دهد. همان‌گونه که قهرمانان آن روز، در برابر تزار وتاج وتُفنگ، قامت افراشتند، امروز نیز فرزندان این آب وخاک، در برابر فاشیسم دینی تا دندان مسلح، راهی جز ایستادن نمی‌شناسند.

شگفتا که ماراتن آزادی ایران، ۱۲۰ سال است بدرازا کشیده است وهر بار که به مقصد نزدیک شده، در کمین راهزنان استعمار وارتجاع گرفتار آمده واز رسیدن به مقصد بازمانده است. شگفتانه تر آنکه امروز، در واپسین منزلگاه، نوادگان ستارخان دوباره برابر نوادگان شیخ فضل‌الله ورضاخان صف کشیده‌اند. آیا زمان به مقصد رسیدن فرا نرسیده است؟  این ایستادگی ومصاف، اگرچه سخت، پرزخم 

وپرهزینه بوده، اما این ‌بار، کاروان را مجالی برای ربوده شدن نیست، چرا که هیچ چیز نمی‌تواند جلوی ایده‌ای را بگیرد که زمان آن فرا رسیده باشد.