ما با خون خود دیوار سانسور را می شکنیم

نعمت فیروزی

«تاریخ جهانی، فقط قلمروِ خوشبختی نیست. دوران‌های خوشبختی، صفحات سفید تاریخ هستند؛ زیرا آن‌ها دوران‌های هماهنگی و صلح‌اند و در آن‌ها تضادی وجود ندارد، روح جهان برای پیشرفت و رسیدن به خودآگاهی و آزادی، باید از میان رنج، جنگ و ویرانی عبور کند.». (عبارت مشهور هگل در کتاب عقل در تاریخ) 

 برای ملت ایران، تمام تاریخ  گذشته، هرگز صفحه سفید به خود ندیده، و یک «مسلخِ مستمر» بوده است که در آن بهترین فرزندان این خاک قربانی شده‌اند. از سپیده‌دم عریان شدن فاشیسم دینی در سال ۱۳۶۰، هزاران ستاره در گمنامیِ محض و در غیابِ لنزهای دوربین به خاک افتادند، تا به امروز، ما با یک «تراژدی » روبرو بوده‌ایم: نبردی نابرابر میان «حقیقتِ عریان» و «دروغِ مجهز به گیوتین». در آن سال‌های انجماد، دژخیم تنها کالبدها را نمی‌درید، بلکه با تیغِ سکوت، حنجره‌یِ راویان را نیز می‌برید تا خود تنها “روایتِ گر آن چه در مسلخ می گذشت ” باشد. دانش بشر لنز دوربین را به همه جا و حتی در درون زندان ها هم برد و دیوارهای فیزیکیِ زندان را شفاف کرد و سکوت را شکست، و از فاز “جهان خبردارنشد” گذشتیم. و خبر دار شد! اما در این سویِ جهان، در بازارِ مکاره‌یِ سیاست و معامله، دیوار قطور “سانسورِ قرن” را بالا برد تا حقیقت را در تبعید، محبوس کند. در پس همه نامرادی ها و نامردی ها، “خونِ جاریِ دوران” که ” تاریخِ حقوق بشر را نوشت”، اکنون به نیرویی بدل گشته که بر ساختارِ صُلبِ «سانسورِ قرن» ترک انداخته و صدایِ حقیقت را از سیاه‌چال‌های بایکوت به گوشِ وجدانِ بیدارِ جهان می‌رساند؛ گویی نبضِ آن شهیدان در رگ‌های زمان می‌تپد و با هر ضربه، نشان می دهد که “حقیقت”، هرگز در ظرفِ کتمان نمی‌گنجد. 

این “خون جاری دوران” است که نه فقط از بیرون، که از درونِ سلول‌های زندان، صاحبان «سانسور قرن» علیه مجاهدین، را وادار به نشر و پخش می کند! بله این نسل همچنان که تاریخ حقوق بشر را با خون خود نوشت، دیوار سانسور قرن را نیز با سیلاب خون خود از سر راه برمی دارد. 

انتشار جهانی ویدیوی سرودخوانی فرمانده وحید بنی‌عامری و یارانش در حیاط زندان قزل‌حصار، تنها یک رخداد خبری نبود؛ یک «تجلیِ ایدئولوژیک – سیاسی» بود. وحید، به عنوان یک نخبۀ فیزیک، بهتر از هر کسی می‌دانست که در جهان مادی، نابودی به معنای “هیچ شدن” وجود ندارد. او و گروهش، در آن روزهای پیش از اعدام، مرگ را از یک «پایانِ بیولوژیک» به یک «آغازِ نمادین» ارتقا دادند. 

این ویدیو، با بازتابِ وسیع آن در رسانه‌هایی چون «نیویورک‌پست» و تلویزیون فرانسه و روزنامه گاردین انگلیس و دیگر مطبوعات اروپا، انحصارِ روایتِ دژخیم را درهم‌ شکست، در حقیقت نشانه‌یِ فروریختنِ دیوارِ کتمانِ رژیم بود. آن‌ها در حالی که زیر حکم اعدام بودند، «آزادترین» انسان‌های روی زمین به نظر می‌رسیدند. این پارادوکسِ فلسفی،آزادی در غل و زنجیر! آدمی را از این همه شجاعت و رهایی، میخکوب می کند. نگاه‌های خونسرد و صدایِ استوار آن‌ها در همخوانیِ آن سرود، ثابت کرد که وقتی انسان به «آگاهیِ » از حقانیت خود می‌رسد، ترس، این کهن‌ترین ابزارِ فاشیسم، کارکردش را از دست می‌دهد. این فیلم، سندی است بر اینکه «زیبایی» می‌تواند در خشن‌ترین جای زمین (حیاط اعدام) جوانه بزند و وجدان جهانی را از خوابِ روزمرگی اش بیدار کند.

در این روزهای پُرالتهاب، همگام با طنینِ نام فرمانده وحید و یاران سربدارش، نامی دیگر از غبارِ کتمان برآمد و بر تارکِ حافظه‌ی ملی درخشید؛ او که پیش‌تر در کلامِ رهبر مقاومت، ملقب به «فرهیخته‌ترین آبدارچی جهان» گشته بود، اکنون با بیانه‌ی سخنگوی مجاهدین، هویتِ رزمنده‌ی  مجاهدی خویش را بازیافت تا به عنوان نمادی از شکوهِ فروتنی و ایثار، در تالارِ افتخاراتِ تاریخِ معاصر ایران جای گیرد.

عدالت، در نگاه کلاسیک، امری فوری تلقی می‌شود؛ اما در فلسفه مقاومت ایران، عدالت یک «شکارچیِ صبور» است. این “صبوری” سابقه دار است چند بار دیگر در انتقام از کچویی و لاجوردی، صیاد شیرازی،به ظهور رسیده است. قهرمان ملی «فرشاد اسدی» تجسمِ این صبوریِ استراتژیک است. او که توانسته بود ، از دیوارهای نفوذ عبور کند و آمرانِ کشتار ۶۷ را پس از سه دهه به سزای عملشان برساند، نشان داد که «زمان» در برابر «کینۀ مقدس» بی‌اثر است.

برغم سکوت دو ساله، فاش شدن تعلق مجاهدی او در این برهۀ حساس، صدای درهم‌شکستنِ و ترک دیوار سانسور بود. او ریسمانی بود که سال ۶۰ را به ۱۴۰۳ گره زد. و ثابت کرد که هیچ قاضیِ خون‌آشامی نمی‌تواند در امنیتِ ابدی بمیرد، چرا که «اراده مجاهد» در لایه‌های پنهانِ همان سیستمی که ادعای خدایی می‌کند، در حال ضربان است. 

امروز، قاضی‌القضات رژیم، اژه‌ای، با چهره‌ای برافروخته در قاب تلویزیون ظاهر می‌شود و از قضاتش می‌خواهد که «پرونده‌ها را کش ندهند». این شتاب در اعدام، از منظر سیاسی، نشانۀ فروپاشیِ روانیِ  قدرت است. و آنچه او نمی‌فهمد، دیالکتیکِ «خون و قیام» است. هر اعدام، نه تنها باعث ترس نمی‌شود، بلکه حقانیت استراتژی نبرد مسلحانه و سرنگونی را در ذهن میلیون‌ها ایرانی تثبیت می‌کند. شورشگرانی که مجاهد نبودند اما «رسمِ مجاهد» را در خیابان و زندان مشق کردند، نشانه‌ای از پیروزی استراتژی جریانی هستند که بر «ایستادگی به هر قیمت» پای می‌فشارد. رژیم که در لبه جبهه‌های جنگ خارجی، از جبهه داخلی می‌ترسد، میکوشد با اعدامِ روزانه، «زمان» را متوقف کند، اما خونِ جوانی که در دی‌ماه دستگیر شده و راهِ نبرد مسلحانه (استراتژی مجاهدین) را برگزیده، زمان را به جلو می‌راند.

برغم تراژدی کشته شدن این جوانان، اما شکوهِ آن در «این‌همانی» است؛ جوانانی که شاید همیشه نام مجاهدین را ، منافقین شنیده اند، اما «جوهرِ مقاومت» را از اتمسفرِ عصیان‌زدۀ ایران و کانون شورشی اش جذب کردند. این یعنی پیروزیِ و به کرسی نشستن یک راه و رسم  و یک استراتژی.

در این بازار مکاره‌ای که بورژوازی از بقایای سلطنت مانعی بر سر راه قیام ساخته است، شاید بتوان با پول تصویر ساخت و با فناوری روایت‌ها را دستکاری کرد؛ اما «فدا» یگانه گوهری است که هیچ آزمایشگاهِ دیجیتالی قادر به شبیه‌سازیِ آن نیست. رژیم و بوژوازی می خواهد، مجاهدین در تنهاییِ مطلقِ سلول‌های انفرادی تیرباران شوند، اما با عنصر فدا، ویدیوهای مقاومت‌شان در قلب تمدن غرب، میلیون‌ها بار دیده می‌شود. این دیگر تنها یک مبارزه برای تغییر قدرت نیست؛ این یک «رنسانسِ اخلاقی» است. 

فاشیسم دینی، در حال جارو شدن توسط همان خونی است که تصور می‌کرد با ریختنش، ریشه‌های خود را آبیاری می‌کند. حقیقت، هرچند دیر، اما با هیبتی البته تراژیک، ولی باشکوه، بازگشته است. صدایِ شکسته شدن سانسور، بلندتر از صدایِ شلیکِ جوخه‌های اعدام است. ما اکنون شاهد لحظه‌ای هستیم که در آن، «گذشته» (شهیدان ۶۷) و «حال» (شورشیان امروز) در نقطۀ «سرنگونی» به هم می‌رسند. دیالکتیکِ شکست‌ناپذیرِ رنج و رهایی این نسل؛ گواهی بر این حقیقت  است که وقتی “اراده‌های سرخ” تکثیر شود، حتی دیوارهای قطور قزل‌حصار نیز نمی‌توانند مانع از آن شوند که شب، آبستنِ صبحی گریزناپذیر باشد.