نعمت فیروزی
در سالهای پایانی دیکتاتوری فرانکو (۱۹۶۰ تا ۱۹۷۵)، صحنهی سیاسی اسپانیا شاهد شکلگیری دو گونهی متمایز از اپوزیسیون بود؛ دو جریانی که مورخان گذار دموکراتیک اسپانیا تمایز آنها را کلید فهم تحولات پس از مرگ فرانکو میدانند. نخست، اپوزیسیون رادیکال وفداکار شامل حزب کمونیست اسپانیا، اتحادیههای کارگری غیرقانونی وجنبشهای دانشجویی بود که با تحمل زندان، تبعید وسرکوب، هزینهی واقعی مبارزه با رژیم را پرداختند. در برابر، اپوزیسیون درباری یا رفرمیستها، عمدتاً از سلطنتطلبان ولیبرالهای میانهرو تشکیل میشد که در تبعید یا در حاشیهی نظام فرانکیستی فعالیت میکردند. این گروهها با پرهیز از درگیری مستقیم، از طریق رسانههای غربی خود را بهعنوان چهرههای آیندهی دموکراسی معرفی کردند ورژیم نیز بهسبب بیخطریشان آنان را تحمل میکرد. بعدها، در دوران «گذار آرام» به رهبری خوان کارلوس، همین جریان با حمایت محافل بینالمللی، میراث نمادین مبارزات زیرزمینی را مصادره کرد.
پس از شورشهای دانشجویی فرانسه سال ۱۹۶۸، بسیاری از شعارها وآرمانهای رادیکال آن دوران، مفاهیمی چون «آزادی فردی» و «ضداقتدارگرایی» که در آغاز بهمنزلهٔ ابزارهایی برای نقد ساختارهای سلطه، نقد اقتدار و نظم سرمایهداری مطرح میشدند، در دهههای بعد، بهویژه در دههٔ ۱۹۸۰، توسط نظام سرمایهداری مصادره و بازتعریف شدند. این فرایند، که برخی نظریهپردازان آن را «مصادرهٔ فرهنگی» مینامند، موجب شد ارزشهایی که در ابتدا بار انتقادی ورهاییبخش داشتند، در خدمت منطق بازار ومصرف قرار گیرند. بدینترتیب، ایدهٔ «آزادی» که در بطن جنبشهای ۶۸ معنایی سیاسی واجتماعی داشت، بهتدریج به «آزادی انتخاب در بازار» و «آزادی مصرف» فروکاسته شد. در این چارچوب، فرد نه بهعنوان کنشگری آگاه ومنتقد، بلکه مصرف کنندهای آزاد تعریف گردید که هویت وتفاوت خود را از طریق کالاها وسبک زندگی بیان میکند.
در سیاست معاصر ایران، محفل تبهکاری سربرآورده است که همان منطقِ مصادره وسرقت، را بکار گرفته وتکرار می کند. بقایای فرسوده سلطنت، برای پر کردن خلأ مشروعیت، به سرقت فعالیت ها ونمادهای مجاهدین روی آورده است. آنها از فقدان سرمایهی نمادین مبارزه بسیار رنج می برند؛ ازاینرو میکوشند با تصاحب تصاویر وروایتهای نیروهای مقاومت ومجاهدین، سرمایهی معنوی قیام و رهایی را به خود منتقل کنند. وقتی ویدیوهای عملیات شورشیان را سرقت کرده یا نام قهرمانان قیام را حذف کرده و آن را با نام «گارد جاویدان» منتشر میکنند، در حال جعل روایت اند تا حقیقت مقاومت به سود نیرویی فرتوت و تاریخ گذشته مصادره گردد. تا به این وسیله نسل جوان و نو را به سمت خود بکشند.
اما نسل جوان امروز ایران، (نسل Z)، که در دل سانسور وسرکوب، با شور قیامهای خیابانی و جستجوی حقیقت در رسانههای ممنوعه رشد کرده است، دیگر فریب این بازیها را نمیخورد. آنها آگاهانی برخاسته از بطن جامعه اند که فلسفهی مبارزه وکتاب مقاومت، را به آتش کف خیابان بدل کرده اند. زیرا مبارزه راهگشا اگر از واقعیت جدا شود، به موعظهای بیاثر بدل میشود. در ایران امروز، سیاست، همان میدان نبرد با جعل وارتجاع است. چنانکه فوکو میگفت، «حقیقت، خود میدان نبرد است».
در نمونه ایی دیگر، رضا پهلوی با حمایت لشکری از حسابهای جعلی ارتش سایبری ولایت، شعار «ایران را پس میگیریم» را از مجاهدین سرقت میکند، اما نه در برابر استبداد دینی که میهن را اشغال کرده است، بلکه در خدمت همان دشمن و علیه مجاهدین و جایگزینی مردم با امضاهای ساختگی. این بازتولید همان «کنش مصادرهشده» است؛ کنشی که به کمک بازار رسانه، به کالایی سیاسی بدل شده است. مقاومت ایران، در ژرفترین لایهاش، تلاشی است برای بازگرداندن معنای راستین آزادی؛ آزادیای که نه در سلطنت و نه در ارتجاع ولایت، بلکه در خودآگاهی و کنش جمعی سازمان یابی شده زاده میشود.
اما چرا رضا پهلوی نام «گارد جاویدان» را برای این پروژه جعلی خود برگزیده است؟ زیرا بنا به ماهیت سرکوبگرانهاش، «گارد جاویدان» استعارهای از آرزوی نظم سرکوب است؛ نظمی که بر پایهی اطاعت وبازتولید اقتدار بنا میشود، نه بر آزادی وکنش آگاهانهی مردم. این نام، تلاشی است برای احیای خاطرهی قدرت ازدسترفته، بازسازی نوستالژیک اقتدار پدرسالارانه. در واقع، انتخاب چنین نامی نشان میدهد که پروژهی سیاسی او نه بازآفرینی دموکراسی، بلکه بازگرداندن شکلی نمادین از سلطه است؛ در خیال او، مردم نه شهروند مبارز وکنش گر، بلکه مأموران سرکوب اند. «گروههای سه تا پنجنفره» نام کانون های شورشی مجاهدین است که او می خواهد آلوده اش کند. زیرا او هم با واژه کانون شورشی وهم با محتوای کار کانون ها دشمنی ژنتیک دارد. اما اتاق فکر ارتجاع و استعمار برای او ، این پروژه را با دو سطح از خواسته، مینیمم و ماگزیمم طراحی کرده است. مینیمم این است که آتش و حرکت مجاهدین را خراب و بدنام کند و ماگزیمم اینکه اگر توانست به نام خود مصادره و سرقت کند. آنچه او احیا میکند نه قدرت مبارزه، بلکه خاطرهی فرمان به سرکوب است. در این سالیان هر بار که رضا پهلوی با طرحی تازه به صحنه آمده، زبان سلطنت بار دیگر بازنویسی شده، با دروغ های نوستالژیک رویافروشی می کند تا امید کاذب بیافریند. این تکرار وتکرار نشان ازحماری است که میخواهد در جلد شیر استبداد را فرمان دهد! اما بسیار واضح، در تجربه سالیان مردم ایران “گارد جاویدان” نه نشانهی قدرت بازگشت سلطنت، بلکه نماد دشمن آزادی است.
به تعبیر بوردیو، قدرت مرده، پس از مرگ سیاسی، در زبان پناه میگیرد؛ در ایران، اگر چه سلطنت مرده، اما واژههایی چون خدایگان، اعلیحضرت، شاهزاده، شهبانو وپدر ملت، اگر در گفتار سیاسی حامیان آنها جریان دارد به همان دلیل است که زبان آخرین سنگر سلطه است. تا زمانی که با همان مفاهیم گفتگو واندیشه، شود آنها به خود امید بازگشت و حیات می دهند. بااینحال، بوردیو یادآور میشود که این انتقال همواره سطحی است، زیرا تاریخ واقعی میدان مبارزه مردم را نمیتوان جعل کرد. هرگاه نمادهای جعلی با واقعیت اجتماعی در تضاد افتند، دروغ آشکار میشود. زیرا مقاومت اجتماعی مشروعیتش را از ارادهی آگاه و رزمنده جمعی میگیرد، از آنجا که بزرگترین خطر برای هر نیروی دیکتاتوری، آگاهی مردم است؛ بنا بر این جعل این پدیده و تغییر نام آن نه تنها کارساز نیست، بلکه تضاد میان شکل و محتوا هم گریبان شان را رها نخواهد کرد.
آنچه در پس این مصادره ها وسرقت ها باید مد نظر باشد، این است که: دروغهای سازمانیافته، از جعل هویت مبارزان تا تولید سناریوهای امنیتی، تنها عملیات رسانهای نیستند، بلکه بخشی از جنگ روانیاند که هدفش تحلیلبردن حافظهی تاریخی مردم است. رسانهها در این ساختار به ابزار مهندسی ذهن بدل میشوند. وآگاهی را به کالا تبدیل میکند، در اینجا درد مردم ونمایش سرگرمی وانقلاب به برند تبلیغاتی سلطنت فروکاسته میشود. سلطنتطلبان وفاشیسم دینی، هر دو با زبانهای متفاوت، دروغی واحد را بازتولید میکنند: ” مردم نیاز به قیم دارند!”. اما ملت ایران در صد سال گذشته نشان داده که بار ها با این قیم ها چنگ در چنگ شده است. از مشروطه تا امروز، خون هزاران انسان برای اثبات یک اصل ریخته شده است: ملت ایران خود صاحب سرنوشت خویش است، عصر “پذیرش قیم” گذشته است.
هانا آرنت یادآور میشود که در روزگارِ دروغِ سازمانیافته، گفتنِ حقیقت خود یگانه عملِ سیاسی است. حقیقت، نه شیئی ایستا در موزهی اندیشه، که کنشی زنده و در حالِ شدن است؛ باید آن را هر روز زیست، گفت و از نو آفرید. دروغ تنها آنگاه میمیرد که مردم، روایت خویش را بنویسند وحافظهی جمعی را از چنگ جعل برهانند. از همینرو، رسانههای مردمی وکانونهای شورشی در برابر دستگاههای رسمیِ تاریخسازی قد برافراشتهاند تا صدای خاموششدگان را بازآفرینند. نسل نوِ ایران، برخاسته از دلِ سرکوب وسانسور، بهخوبی دریافته است که آزادی نه هدیهی شاهزادگان است ونه صدقهی شیوخ؛ آزادی را باید در میدانِ مقاومت و در تجربهی زیستهی رهایی جست. در جهانی که پروپاگاندا حقیقت را میبلعد وتصویر جای واقعیت را میگیرد، وفاداری به حقیقت، دیگر صرفِ فضیلت نیست؛ جوهر انقلاب است.



















