مقاومت وخیانت، زندگی وسرنوشت

نعمت فیروزی 

به بهانه اعدام شش تن از مجاهدین قهرمان وچند تن از شورشگران قهرمان دیماه.

واسـیلی گراسمن، نویسنده‌ی روس و روزنامه‌نگار جنگی، در رمانِ عظیمِ «زندگی و سرنوشت» تصویری صادق از انسان در دلِ جنگ، سرکوب و ترس ارائه می‌دهد. او که خود از نزدیک شاهد ویرانی‌ها وماشینِ بی‌رحمِ قدرت بود، نشان می‌دهد که انسان در لحظه‌های تعیین‌کننده، نه تنها با دشمن بیرونی، بلکه با درونِ خویش روبه‌ رو می‌شود. در این جهانِ فشرده و محاط شده از مرگ، برخی می‌ایستند و مقاومت می‌کنند: بی‌صدا، بی‌ادعا، اما استوار. و برخی دیگر، آرام و تدریجی، جبهه‌ی خود را می‌شکنند و حقیقت را در خود نابود می‌کنند تا بتوانند زنده بمانند. گراسمن قضاوت نمی‌کند؛ او صرفاً نشان می‌دهد که چگونه ترس می‌تواند اخلاق را خم کند و چگونه وجدان، حتی در تاریک‌ترین شرایط، می‌تواند سرسخت باقی بماند. «زندگی و سرنوشت» روایتِ همین مرز باریک است: میانِ مقاومت و فروپاشی انسانی، میانِ وفاداری و خیانت؛ مرزی که نه در میدان جنگ، بلکه در اعماقِ جانِ انسان کشیده می‌شود. 

اعدام، انکارِ حیات انسان است. تحمیل مرگ، اعترافِ ناتوانیِ قدرت، در فهمِ زندگی است. این نه پایانِ جرم، بلکه حذفِ صورت مسئله است. ، طناب، تنها گلو را نمی‌فشارد؛ زمان را می‌بُرد، آینده را خفه می‌کند. هیچ حقیقتی از مسیرِ طناب دار عبور نمی‌کند، زیرا حقیقت با بودن زنده است و اعدام، بودن را انکار می‌کند.

در شرایطی که از آسمان میهن بمب می‌بارد، مرگ ارزان شده است، در مرگ ارزان ، انسان بی‌ارزش می‌شود. این یعنی اعتراف سقوطِ معنا. دین، اگر به طناب ختم شود، دیگر دین نیست؛ صورتِ تهیِ قدرت است. نامِ خدا بر چوبه‌دار، توهین به خود خدا است. خدایی که جان می بخشد، به دست انسان، جان نمی‌گیرد. این، وارونگیِ امرِ مقدس است و جنگ، این وارونگی را عریان‌تر می‌کند. وقتی آسمان می‌سوزد، زمین نیز رحم را فراموش می‌کند. بمب از بالا، طناب از پایین؛ میان این دو، انسان پاره می‌شود. اما حتی در این تاریکی، یک حقیقت می‌ماند: هیچ‌کس مالکِ جانِ دیگری نیست. نه دولت، نه ایدئولوژی، نه حتی تاریخ. انسان، نمی تواند هدفی برای حذف باشد؛ او خودِ محتوا و معناست. حذفِ معنا، غیرممکن است.

 این 6 تن مجاهد: وحید بنی عامریان، ابوالحسن منتظر، بابک علیپور، پویا قبادی، محمد تقوی، اکبر دانشورکار. چندی قبل با صدور بیانیه ایی، خود را شاهدان شهیدان این میهن از مشروطه نامیده اند! و حالا نام آنان از مرگ عبور کرده و در حافظه و جریده تاریخ میهن به عنوان گواهانی بر هزاران هزار  اعدام از مشروطه تا کنون به ثبت رسیده است.  پرسش اما همچنان باقی است اعدام چرا؟

اعدام، نه اینکه پاسخ نیست؛ فرار است. فرار از اعتراف به حقیقت، فرار از عدالت. و هر قدرتی که بگریزد، دیر یا زود سقوط می‌کند. چوبه‌دار، میدانِ سیاست نیست؛ نقطه‌ی پایانِ اخلاق است. که خشم را فوران میدهد. خشم البته مقدس است زیرا شهادتِ وجدان است. اما اگر در خشم بمانیم، می‌سوزیم. فرصت از دست می دهیم. باید به آگاهی و مسئولیت برسانیم تا بسازیم. تنها آنچه که مرگ را شکست می‌دهد، زندگیِ آگاه و مسئولانه است و تنها چیزی که اعدام را بی اثر می کند، یادآوریِ بی‌پایانِ وطیفه انسانی است.

ایستادن اما، گاهی بلندتر از هر فریادی است. در زندان، زمان کش می‌آید؛ اما اراده یا می‌شکند یا جاودانه می‌شود. آن 6 تن زمان را شکستند. دیوارها برای محصور کردنِ تن ساخته می‌شوند؛ نه برای محدود کردنِ اندیشه. و آن‌ها، اندیشه بودند.  آن‌ها یک حقیقت بودند در صور مختلف. دانش، وقتی با شرافت گره می‌خورد، به مقاومت بدل می‌شود و مقاومت، وقتی به مرزِ جان می‌رسد، به آزادی می شکفد. نشکستن، تنها یک انتخاب نیست؛ تعریفِ دوباره‌ی انسان است. انسان، آن‌جاست که «نه» می‌گوید وقتی همه چیز او را به «آری» وادار می‌کند. آن‌ها این «نه» را تا آخرین لحظه نگه داشتند. طناب، می‌تواند نفس را بگیرد؛ اما تصمیم را نه. چوبه‌دار، می‌تواند بدن را متوقف کند؛ اما ایستادن را نه. ایستادن، در آن‌ها ادامه دارد، در هر ذهنی که می‌پرسد، در هر قلبی که می طپد. آن‌ها از سطحِ ترس عبور کردند، به آنجا رسیدند که دیگر شکستن معنا ندارد. این تنها شجاعت نیست؛ صورتِ نابِ آزادگی و ایثارگری است.

اما آن سوی طیف ، کسی به هرزه درایی ایستاده است. آمده است تا با وارونه گویی از خیانت فرار کند. مصداقی گفته است: “رژیم به این دلیل ۶ نفر را اعدام کرده است که می خواهد مجاهدین را رقیب رضا پهلوی نشان دهد!” معلوم نیست چرا دیگر شورشگران را در کنار مجاهدین اعدام می کند؟ برای واکاوی هرزه درایی او باید خیانت را بهتر بشناسیم.

خیانت، یک لحظه نیست؛ یک فرایند است، آهسته و بی‌صدا، که از درون آغاز می‌شود. هیچ‌کس یک‌باره سقوط نمی‌کند. اول توجیه در ضرورت “ماندن” می‌آید، سپس خاموشیِ وجدان. او ابتدا خود را قانع کرد و سپس بیرون از خود را. گفت: «آن‌ها که مرگ را انتخاب کردند نفهمیدند!» و این‌گونه، دروغ به زبانِ عقل درآمد. اما عقلِ بی‌وجدان، تنها شکلِ پیچیده‌تری از فرار است. نشستن در کنار قدرت، برایش گرما داشت. وجدان، اگر دفن شود، نابود نمی‌شود؛ به سایه ایی بدل می‌شود که همیشه او را تعقیب می‌کند. او هر بار که با مقاومت در زندان روبه‌رو می‌شود، خیانتِ خود را می‌بیند؛ برای گریز، از آن بر دروغ‌هایش می‌افزاید. او در مقاومت حماسی آن ۶ تن حقارت خود را می بیند وهیستریک 

می شود.  و به انتقام روی می آورد. انتقام، پوششی برای فرار از شرم است. او به جای شرم تصمیم به انتقام گرفته است، زیرا شرم نیاز به دیدن خود دارد و دیدن، دردناک است.

او سالهاست، گذشته را تحریف میکند تا صدای درون را خفه کند. این ادامه‌ی همان خیانت است. آن‌جا که انسان حقیقتِ خود را می‌داند اما انتخابِ دیگری می‌کند، باید مدام خود و دیگران را دوباره و سه باره و چند باره  با فرافکنی فریب دهد. فرافکنی هم، تقصیر را جابه‌جا می‌کند؛ اما حقیقت را نه. او رسواتر از آن است که حقیقت را بگوید. از این رو استدلالاتش از معنا تهی می‌شود،  تا آنجا که اشیاء هم با سکوتِ او را تمسخر می کند. گراسمن در همان کتاب نشان می‌دهد که خیانت، پیش از آن‌که به دیگری برسد، در خودِ انسان اتفاق می‌افتد. آن‌جا که انسان برای زنده ماندن، حقیقت را قربانی می‌کند. آن‌جا که “ماندن” را به هر ذلتی می‌خواهد بدست آورد .آنکه حقیقت را نمیگوید؛ و آن را جابه‌جا میکند. گرفتار سقوطِ انسانی است: مقاومت، زندگی را از مرگ عبور می‌دهد. خیانت، زندگی را در حیات می‌کُشد. او برای رهایی از صدای وجدان، روایت می سازد. اما هرگز نمی تواند با روایت، جای حقیقت عوض کند. همان‌طور که با استمرار ماندنش، نمی تواند شرافت به خود تزریق کند. دست و پا زدن در میان دروغ “زندگی و سرنوشت” اوست.