نعمت فیروزی
فرانتس کافکا در رمان «قصر»، جهانی را تصویر میکند که در آن انسان با امید رسیدن به یک مرکز قدرت و یافتن نظمی روشن و عادلانه، وارد ساختاری عظیم و پیچیده میشود؛ اما هرچه بیشتر در این نظام پیش میرود، بیشتر با دیوارهای بوروکراسی، ابهام، قدرتی دستنیافتنی و قواعدی روبهرو میشود که میان آرمان و واقعیت فاصلهای عمیق ایجاد کردهاند. «قصر» روایت تلخ همین فاصله است: جایی که نهادی که قرار بوده نظم و سامان ببخشد، خود به هزارتویی بدل میشود که انسان در آن سرگردان میماند و به جای آنکه قدرت در خدمت انسان باشد، انسان ناگزیر میشود در برابر سازوکار قدرت تسلیم باشد. شاید از همین منظر بتوان به سازمان ملل متحد نگریست؛ رویایی که با وعده صلح، عدالت و آزادی متولد شد، اما در گذر زمان، میان آنچه قرار بود باشد و آنچه در واقعیت شد، شکافی عمیق پدیدار شد.
سازمان ملل متحد، بر خرابههای جنگ جهانی دوم و در میان انبوهی از خون و اشک و خاکستر، با امیدی بزرگ زاده شد: اینکه بشریت پس از قرنها جنگهای بیپایان، سرانجام راهی برای صلح و آزادی بیابد؛ جنگهایی که نهتنها جان انسانها، که ثروت و میراث زمین را نیز به کام خود کشیده بود. قرار بود این خانه جهانی، پناهگاهی برای گفتوگو و حل منازعات باشد؛ جایی که ملتها، به جای میدان جنگ، پشت یک میز بنشینند و سرنوشت خود را با واژهها رقم بزنند، نه با گلوله و آتش. اما، از همان آغاز، با تناقضی بنیادین پا به جهان گذاشت: نهادی بود برای صلح، اما ساختهشده از قواعدی بر اساس موازنه قدرت دولتها. از همینرو، هر سال در ماه سپتامبر، هنگامی که رهبران و مقامهای ارشد کشورهای جهان راهی نیویورک میشوند، آن تناقض دوباره و هر باره خود را آشکار میکند.
در آن روزها، نیویورک دیگر فقط یک شهر نیست؛ پوست میاندازد و به صحنهای بدل میشود که در آن، امیدها و شکستهای سیاست جهان در کنار یکدیگر به نمایش درمیآیند. و نمایندگان دولتها از صلح، آزادی، حقوق بشر و امنیت سخن میگویند؛ اما از آنجا که می روند آن کار دیگر می کنند! در پس این همه، پرسشی قدیمی همچنان ذهن آدمی را می خلد: این صندلیها چه کسی را نمایندگی میکنند، مردم یا حاکمانی ستمگر را؟ در این هزار توی قدرت، ساز و کاری برای طرد این حاکمان نامشروع یا وجود ندارد و یا اگر وجود دارد و نمی توان بکار گرفت. تریبون آن، بلندگوی حاکمان ستمگر، برای سخنان ملال آور به مردم جهان شده است.
امسال، این تناقض بیش از همیشه عریان بود. خاورمیانه در آتش جنگ و رویاروییهای زنجیرهای میسوزد؛ جنگ ایران و آمریکا، در کنار بحرانهای دیگر منطقه، سایه خود را بر این اجلاس افکنده بود. در چنین هنگامهای، ورود نماینده فاشیسم دینی حاکم بر ایران، به این “قصر”، خود دوباره همان تناقض تاریخی را یادآوری می کند؛ نماینده حکومتی که با پرونده قتل عام مردم خویش بر آن تریبون ایستاده، تا مردمان جهان را به حقوق انسان موعظه کند!
اما سکه “قصر” نیویورک تنها یک رو نداشت. روی دیگر آن، حضور پر شمار حامیان مقاومت سازمان یافته در هیئت ائتلاف دیرپای شورای ملی مقاومت، بود، که در بیرون از سالن در فریاد و خروش بود؛ مردمانی که با پرچمها و فریادهای اعتراضی خود میکوشیدند دیپلماتها و افکار عمومی را با تصویری دیگر از ایران روبهرو کنند. با پرسشی که بیش از ۴ دهه بیرون این قصر فریاد زده می شود و تاکنون ناشنیده مانده است: چرا به نماینده حکومتی که طی دههها، ۷۲ بار قطعنامههای همین تالارها آن را محکوم کرده است اجازه می دهید خود را نماینده مردمی جا بزند که آنها را قتل عام می کند یا هر روز بر دار می کشد؟ چند قطعنامه دیگر باید تصویب و البته چند هزار جان شیفته دیگر از مردم ایران، برای روشن شدن مرز میان «عضویت در یک نهاد بینالمللی» و «مشروعیت ملی» و طرد آنها از خانه ملل باید فدا شود؟ این تجمع دهه هاست هر ساله در مقابل خانه ملل که اکنون به بنگاه معاملات تبدیل شده به این نبرد مشغولند.
در گرماگرم خشم و خروش ایرانیان آزاده علیه استبداد حاکم و نمایشنامههای ملالآور فاشیسم دینی در این یا آن کرسی بین المللی، بار دیگر پرده از حقیقتی تلخ کنار رفت؛ حقیقتی که مقاومت ایران بر آن پای میفشارد: فاشیسم سلطنتی و فاشیسم دینی، دو روی یک سکهاند. این دو جریان ارتجاعی، در برابر آزادی و حق حاکمیت مردم، منطق مشترکی دارند: چماق و حذف و ارعاب جامعه و مصادرهٔ حق انتخاب.
آنچه در حاشیهٔ تظاهرات نیویورک رخ داد ــ ضربوشتم وحشیانه و تهدید یک جوان ایرانی به دست حامیان بقایای سلطنت، بار دیگر چهرهٔ عریان فاشیسم را به نمایش گذاشت که در آن، هنگامی که منطق سیاسی شکست می خورد، چماق جای استدلال را میگیرد و حمله و هجوم فیزیکی جای منطق سیاسی را.
در چنین لحظهای، دیگر سخن از «اختلاف نظر» نیست؛ سخن از همان منطق سرکوبی است که سالها در شکنجهگاههای ساواک و زندانهای اوین و گوهردشت تمرین شده است. حمله به یک جوان معترض، تصویری نمادین از تلاش همیشگی استبداد برای کور کردن چشم بینای جامعه است. فاشیسم درست از نقطهای آغاز میشود که انسانِ صاحبِ حق، به «دشمنِ شایستهٔ نابودی» تقلیل مییابد.
اما این صحنه پرسشی بنیادیتر را پیش میکشد: چرا هرگاه جنبش انقلابی و استقلال طلبانه مردم ایران، اوج می یابد، پروژههای انحرافی برای مصادرهٔ آن و بازسازی استبداد گذشته فعال میشوند؟
پیچیدگی صحنه سیاسی ایران و نقش هایی که ماموران هزار چهره ولایت فقیه در آن ظاهر می شوند، موضوع ساده ایی نیست که هرکس براحتی بتواند تشخیص دهد. حتی فهم این موضوع برای جامعه در ابعاد فراگیر، به رژیم فرصت می دهد که زمان بخرد و انفجار اجتماعی و قیام در تقدیر را مدیریت کرده به عقب بیندازد. موج افشای مهرههای نفوذی سپاه پاسداران در میان حامیان درجه یک وحلقه مشاورین و نزدیک رضا پهلوی، نشان میدهد که این محفل درآمد زایی که بهدروغ خود را کنشگر سیاسی نام نهادهاند، از این بابت آبکش و سوراخسوراخ است. جدیدترین نمونه که وزیر سابق ارتباطات دولت روحانی ناگزیر در جنگ و جدال باندهای درون حکومت بر زبان آورد: تأمین مالی کمپین «رضا پهلوی» توسط کارتلهای نفتی و تراستیهای سپاه پاسداران بود! سپاه پاسداران، دلارهای غارتشده از سفرهٔ مردم ایران را به جیب «بچه شاه» میریزد تا او با لشکر سایبری و رباتیک خود، در فضای مجازی نقش یک اپوزیسیون پوشالی را بازی کند.
سالهاست مقاومت ایران فریاد میزند که دعوای میان «بقایای دیکتاتوری» و «فاشیسم دینی»، برای آزادی و منافع مردم ایران نیست. وقتی ماشین کشتار خامنهای در کف خیابان با ارادهٔ آهنین جوانان شورشگر و «کانونهای شورشی» روبهرو میشود، برای مهار این خشم مقدس، به سراغ آلترناتیوهای فیک میرود. مأموریت این پروژهٔ استعماری و پولی روشن است: منحرف کردن قیام، تفرقه انداختن در صفوف مردم و القای خطوط تاکتیکی دستگاه امنیت ولایت، گاه در پوش “خشونت پرهیزی” و گاه با التماس به بیگانه! و اینچنین راه برای کشتار جمعی جوانان شورشگر در خیابان تحت عنوان ایادی آمریکا و اسراییل باز کرده اند.
اما نکته آخر خطاب به آن دسته از کنشگران سیاسی است که در مقابل حمله و هجوم پاسداران خارج کشوری رژیم با پوش حمایت از سلطنت، یا مرعوب و ساکت شده اند و یا پز بی طرفی گرفته و شأن خود را اجل از محکوم کردن رفتار این وحوش می دانند! این دقیقا تکرار همان داستان فاشیسم هیتلری است که مارتین نیمولر کشیش پروتستان آلمانی گفت: نخست سراغ کمونیست ها و سوسیالیستها آمدند، و من اعتراض نکردم؛ چون سوسیالیست نبودم. سپس سراغ اعضای اتحادیههای کارگری آمدند، و من اعتراض نکردم؛ چون عضو اتحادیه کارگری نبودم. سپس سراغ یهودیان آمدند، و من اعتراض نکردم؛ چون یهودی نبودم. سپس سراغ من آمدند؛ و دیگر کسی باقی نمانده بود که برای من اعتراض کند.!
حالا سوال از آن دسته از کنشگران سیاسی است: وقتی فاشیسم سلطنت، به نیابت از فاشیسم آخوندی، در خارج از کشور چشم درمیآورد، آیا کسی شنیده است که مدعیان مخالفت با فاشیسم پهلوی این حرکت را محکوم کرده باشند؟
اگر هست، نام ببرید!



















