“همبستگی ملی” برآیند قتل‌عام و مصادره قیام 

نعمت فیروزی 

تاریخ فاشیسم دینی، تاریخی روشن، بی‌ابهام وتکرار شونده است؛ تاریخی که در آن سرکوب منطق بقاست. هرگاه نیرویی اجتماعی به سطحی از آگاهی، جسارت وسازمان‌یافتگی برسد که موجودیت نظم حاکم را تهدید کند، دیکتاتوری به زبان نهایی خود متوسل می‌شود: حذف فیزیکی، قتل‌عام. در چنین ساختاری، قتل عام، ابزار حکومت‌کردن است. فاشیسم دینی، از بدو استقرار خود تا امروز، این منطق را بارها و بارها در مقیاس‌های مختلف به اجرا گذاشته است. این منطق دست‌کم سه‌بار به شکلی عریان و عمومی بروز یافته است: سال‌های ۱۳۶۰، ۱۳۶۷ و اکنون در ۱۴۰۴. هر سه مقطع، نقاط اوج تقابل میان «خلق سازمان‌یافته» و «قدرت استبدادی» بوده‌اند. تفاوت قتل‌عام سوم، نه در ماهیت جنایت، بلکه در مقیاس، سرعت و ابزار آن است. اگر در دهه‌ی شصت تیرباران‌ها در زندان‌ها و خیابان‌ها انجام می‌شد و در تابستان ۶۷ قتل‌عام در پشت دیوارهای بسته‌ی زندان‌ها، در ۱۴۰۴ کشتار با ترکیبی از خشونت عریان خیابانی و فناوری مدرن پنهان‌سازی همراه شد: از شلیک مستقیم به تجمعات چندده‌هزارنفره و به‌کارگیری تیربار در معابر شهری، تا خاموشی دیجیتال برای قطع ارتباط جامعه با جهان و حتی با خودش. آنچه در دو قتل‌عام پیشین وجود نداشت، امروز به شرط اصلی جنایت بدل شده است: حذف شاهد، حذف روایت و قطع حافظه‌ی جمعی از طریق خاموشی اینترنت.

این قیام، که هنوز گدازه‌های آن از زیر خاکستر شهرها فوران می‌کند، نقطه‌ی کیفی تازه‌ای در تاریخ مبارزه‌ی مردم ایران است. نقطه‌ای که قهر عریان خلق چهره نشان داد. این پدیده، نشانه‌ی ظهور جامعه‌ای بود که با تمام وجود دریافته بود پاسخ فاشیسم دینی نمی‌تواند کمتر از مقاومت آتشین باشد. تجربه‌ی قیام نشان داد که جامعه، به مرحله‌ی نبرد برای بقا و کرامت انسانی رسیده است.

این دگرگونی، تصادفی یا لحظه‌ای نبود. بلکه بازتاب پراتیک انباشته‌ای بود که از سال‌ها پیش، در قالب استراتژی «کانون‌های شورش» و سپس گسترش آن به محله‌ها و شهرهای شورشی، شکل گرفته بود. قیام ۱۴۰۴، به‌نوعی تعمیم اجتماعی همین تجربه بود؛ تجربه‌ای که در کف خیابان، راهبردهای مسالمت‌جویانه، اصلاح‌طلبانه و خشونت‌پرهیز را از اعتبار تهی کرد. پیام قیام برای حاکمیت روشن بود: با «شهرهای شورشی سرنگون‌کننده» مواجه هستید. و پاسخ حاکمیت نیز بی‌پرده بود: نابودی این نیرو به هر قیمت.

قیام ۱۴۰۴ لحظه‌ای است که در آن تاریخ فشرده شد. ستم یک نظم سیاسی فرسوده، با قهر توده‌ها پاسخ گرفت. این قیام ویژگی‌هایی ممتاز داشت که اگرچه برخی از آن‌ها در قیام‌های پیشین نیز دیده شده بود، اما در این‌جا به سطحی نوین ارتقا یافت. سازمان‌یافتگی ، تمرکز بر روی سرمار ولایت، رادیکالیسم و گسترش آتش، گسترش انفجاری قیام، توده‌ای و همه‌گیر شدن شورش در میان همه اقشار مردم از ویژگی های مهم قیام بود. در این مرحله، فاصله‌ی میان مردم عادی، قشر خاکستری و شورشگران انقلابی محو شد. شکاف میان «زندگی روزمره» و «کنش انقلابی» فرو ریخت. مردمی که تا دیروز ناظر یا مردد بودند، خود را مستقیماً هدف سرکوب دیدند و شورش به واکنشی طبیعی برای دفاع از زیست و کرامت بدل شد.

سرکوب بی‌سابقه‌ی قیام و قتل‌عام هزاران انسان بی‌دفاع، این رخداد را از سطح یک بحران سیاسی به سطح «جنایت علیه بشریت» ارتقا داد. در این بستر، بقایای سلطنت و رضا پهلوی کوشیدند خود را به‌عنوان رهبر انقلاب جا بزنند. این تلاش، نه برخاسته از متن مبارزه، بلکه سوار شدن بر موج خون جان‌باختگان بود؛ مصادره‌ی رنج و خون مردم بدون پرداخت هزینه‌ی آن. این رفتار البته چیزی جز بازتولید منطق سلطه نیست. به تعبیر هانا آرنت، قدرت از کنش جمعی زاده می‌شود، نه از رسانه، نه از حمایت خارجی و نه از نوستالژی گذشته. سلطنت‌طلبی امروز فاقد چنین قدرتی است، زیرا نه ریشه در کنش جمعی دارد و نه در تجربه‌ی زیسته‌ی مبارزه.

دیالکتیک تاریخ همواره پیچیده‌تر از محاسبات نیروهای ارتجاعی عمل می‌کند. حرکت ضد انقلابی بقایای سلطنت و تلاش برای مصادره‌ی قیام، خود به عاملی برای ارتقای آگاهی و هشیاری بدل شد. خطر مصادره انقلاب، نیروهای اصیل را به‌سوی اتحاد عمل سوق داد. این همان لحظه‌ای است که در ادبیات انقلابی از آن به‌عنوان شکل‌گیری «جبهه خلق» یاد می‌شود؛ جبهه‌ای در برابر «جبهه ضدخلق» که امروز ترکیبی است از رژیم سرکوبگر حاکم و بقایای استبداد سلطنتی. 

نشانه‌ی مادی این آگاهی نوین، در تظاهرات مشترک اخیر در چندین نقطه‌ی اروپا حول شعار تاریخی «نه شاه، نه شیخ» تجلی یافت. این شعار، نفی یک منطق است: منطق دیکتاتوری و وابستگی است در هر شکل آن. به بیان دیگر جنبش انقلابی امروز ایران، در حال دفاع از خود در برابر تهاجم دو رژیم فعلی با سرکوب خونین، و بقایای سلطنت با مصادره آن است. پاسخ این وضعیت، یاس و پراکندگی نشد، بلکه همبستگی ملی از آن برآمد.

باید با پای فشردن بر اتحاد عمل نیروهای اصیل، ساختار بنای عظیم “همبستگی ملی” بر روی محور ترقی و پیشرفت با شعار “نه شاه و نه شیخ”را، بیش از پیش قوام و دوام بخشیم. اینچنین تهدید بقایای سلطنت به مثابه کفِ روی آب، که سرمایه و استراتژی خود را بر مداخله خارجی بنا نهاده است از بین می رود. تاریخ بار دیگر این تجربه خونین را یادآوری می‌کند: نباید اجازه دهیم انقلاب مصادره گردد. 

نمونه‌ی تاریخی انقلاب اسپانیا (۱۹۳۶) آموزنده است. در اسپانیا نیز، پس از سقوط سلطنت و در بحبوحه‌ی جنگ داخلی، نیروهای ارتجاعی و محافظه‌کار کوشیدند با تکیه بر نوستالژی نظم قدیم یا حمایت خارجی، رهبری تحولات را در دست بگیرند. اما تهدید فاشیسم فرانکو، به‌جای تسلیم جنبش، به شکل‌گیری جبهه‌ی متحد جمهوری ‌خواهان، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها انجامید. شوراهای کارگری، میلیشیای مردمی و اشکال نوین خودسازمان‌یابی، نشان داد که توده‌ها زمانی که خطر سرقت انقلاب را حس می‌کنند، به سطوح بالاتری از آگاهی و سازمان‌یابی دست می‌یابند.

ارزیابی فاشیسم دینی از قیام ، تفاوتی با ارزیابی سال ۶۰ و تابستان ۶۷ ندارد: نیروی قیام کننده را  نیرویی یافتکه اگر زنده بماند، آینده را تصاحب می‌کند. از همین‌رو، قتل‌عام باید سریع، برق‌آسا و در سکوت کامل انجام می‌شد. خاموشی دیجیتال، لازمه قتل‌عام سوم شد و البته هنوز ابعاد واقعی این قتل عام روشن نیست. حضور خامنه‌ای و فرمان به «جای خود نشاندن شورشگران» و نمایش‌های قدرت‌نمایی پس از سرکوب، بیش از هر چیز بیانگر ترسی است که از این قیام سراپای حاکمیت را فراگرفته بود.

اکنون با قاطعیت  می توان گفت حمام خون ۱۴۰۴، ورشکستگی کامل خطی را عیان کرد که از ۳۰ خرداد ۶۰ تا امروز، مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز با فاشیستی‌ترین رژیم جهان را تبلیغ می‌کرد. این قیام، صحت استراتژی مقاومت سازمان‌یافته و حق نبرد را با گوشت و پوست مردم ایران اثبات کرد. جنبش وارد مرحله‌ای شده که تنها استراتژی قهر توده ایی و نه جنگ خارجی پاسخ رژیم است. رادیکالیزه‌شدن جنبش نه انتخاب، بلکه واقعیتی تحمیل‌شده است؛ اتکا به نیروی خود، نه مماشات و نه توهم نجات خارجی. تاریخ بار دیگر یادآوری می‌کند: انقلابهای توده ایی را نمی‌توان مصادره کرد.