«وجدان گم شده»

نعمت فیروزی 

فئودور داستایفسکی نویسنده مشهود روسی در اثر ادبی خود جنایت و مکافات، نشان می‌دهد که وقتی انسان‌ها وجدان خود را بخاطر سود کوتاه ‌مدت زیر پا له می‌کنند، تنها خود را فریب نمی‌دهند؛ بلکه اخلاق جمعی و اعتماد اجتماعی را نیز تهدید می‌کنند. قهرمان داستان، راسکولنیکوف، با ایده‌ای فلسفی خود را توجیه می‌کند: او معتقد است بعضی افراد برتر، حق دارند قوانین اخلاقی عادی را زیر پا بگذارند اگر این کار به «هدف بزرگ» یا سود شخصی آن‌ها منجر شود. براساس این فکر، او دست به قتل پیرزن رباخوار می‌زند تا پول واموالش را برای خود وطرح‌هایش به‌دست آورد وتصور می‌کند که این عمل اخلاقاً قابل توجیه است. در واقع، او اخلاق را به ابزاری برای منافع خود تبدیل می‌کند وبا این کار نه تنها وجدان خود را می‌آزماید، بلکه به تحریف واقعی‌ترین معیارهای اخلاق وعدالت دست می‌زند.

در جهان سیاسی واجتماعی، حقیقت همیشه در معرض انکار وتحریف است. برخی افراد، به جای مواجهه با واقعیت، به دروغ متوسل می‌شوند؛ نه از نیاز به روشن‌کردن، بلکه از ترس، حسادت، یا جستجوی منفعت شخصی. انکار واقعیت وانتشار تحریف، گاه با هدف جلب رضایت کسانی است که جایگاه وقدرت را در دست دارند، گاه برای تثبیت موقعیت فرد در برابر رقیبان ودشمنان. اما هر چه انگیزه‌ها ظاهراً مشروع جلوه کنند، نتیجه نهایی یکسان است: بریدگی از حقیقت، پوچی اخلاقی وسقوط اعتماد عمومی. دروغ، حتی اگر با محاسبات سیاسی وتاکتیکی همراه باشد، در نهایت پوچ است؛ زیرا حقیقت خود، دیر یا زود، نورش را می‌تاباند وناتوانی در مواجهه با آن، هزینه‌ای سنگین بر وجدان انسانی تحمیل می‌کند.

پرسش بنیادی این است: چه چیزی انسان را وادار می‌کند تا دروغ را بر حقیقت ترجیح دهد؟ حسادت، ترس، یا وسوسه تأیید دیگران؟ یا شاید همان میل دیرین به حفظ جایگاه وقدرت، حتی به قیمت قربانی کردن انصاف ووجدان؟ این پرسش‌ها، نه تنها مسئله‌ای فردی، که چالشی جمعی است؛ دعوتی است به ایستادن در برابر تحریف، به نگاه‌کردن به حقیقت، وبه بازسازی پیوند میان انسان، اخلاق وجامعه، پیش از آنکه فاصله میان واقعیت وادعا به شکست اخلاقی وسیاسی منجر شود.

دروغ پردازی های بسیار مضحک وابتدایی ابراهیم علیزاده رهبر یک شاخه از انشعابات عدیده حزب کمونیستی عشیرتی کومه له، در مصاحبه با بی بی سی بنگاه سخن پراکنی که به سبب استقلال طلبی به خون مصدق ومجاهدین تشنه بوده وهست، بیش از آنکه نقد باشد، صورت دیگری از ترس است؛ ترس از حقیقتی که نمی‌توان انکار کرد، از حضوری که با همه‌ی ضربه‌ها نه تنها ایستاده است، که پرقدرت تر پیش می تازد. و این قدرت را در گردهمایی اخیر در بروکسل هم در برابر چشم جهانیان به نمایش گذاشت. آن‌گاه که او در رسانه‌ای بین‌المللی مجاهدین را متهم می‌کند به نداشتن آینده، یا بازنویسی قانون اساسی بر پایه‌ی شریعت، یا حتی درخواست سلاح سنگین برای سرکوب کردستان! آنچه آشکار می‌شود نه تحلیل سیاسی، که یا نمایش کلاس پایینی از اطلاع حداقلی تاریخ معاصر، است یا انکار روشن‌ترین اسناد تاریخی‌به شکل بسیار مضحک.

علاوه بر این اظهار نظر بی مایه وآبکی در باره مسائل ایدئولوژیک مجاهدین، ودیگر مسلمانان، مثل حجاب، آدمی را از میزان پایین درک او شگفت زده می کند! تو گویی که یک سایبری هوادار بچه شاه دارد در باره حجاب زنان مجاهد اظهار نظر میکند! تصور کنید چنین کسی به خودش دسته گل حامی آزادی بی قید وشرط هم بدهد! چگونه می‌توان مدعی دفاع از «آزادی‌های بی‌قید وشرط» بود وهم‌زمان حق پوشش وباور دو میلیارد مسلمان را انکار کرد؟ گفتن اینکه مجاهدین «جرأت» ندارند روسری از سر زنان بردارند، چیزی جز تحقیر انتخاب زنان نیست. انتخاب پوشش، اگر به زور تحمیل شود، اجبار است، واگر انکار شود، باز هم اجبار است؛ تنها آزادی در این میان آن است که زن خود انتخاب کند. واین دقیقاً همان چیزی‌ست که مجاهدین در اسفند ۱۳۵۷ در دفاع از زنان بی‌حجاب نشان دادند. این همان نقطه‌ای‌ست که واژه‌ های او از معنا تهی می‌شوند ومدعی آزادی، خود به ابزار انکار بدل می‌گردد.

تهمت به مجاهدین درباره‌ی کردستان، در برابر یک واقعیت ساده فرو می‌ریزد: در سال ۱۳۵۸، احزاب کرد از جمله کومله، به صراحت از نامزدی مسعود رجوی حمایت کردند. چند سال بعد، شورای ملی مقاومت طرح خودمختاری کردستان و نیز جدایی دین از دولت را تصویب کرد. چگونه ممکن است جریانی که چنین مواضعی داشته، متهم به خواست سرکوب همان مردمی شود که در صف نخست از آن پشتیبانی کرده‌اند؟ این دیگر نه خطا، که تحریف آگاهانه‌ی تاریخ است.

اتهام «بی‌آیندگی» نیز بیش از آنکه درباره‌ی مجاهدین باشد، درباره‌ی گوینده سخن می‌گوید. آینده، پرسشی نیست که با آرزو یا انکار ساخته شود؛ آینده محصول ایستادگی، سازماندهی وپرداخت بهاست. واگر هنوز پس از نیم قرن، دغدغه‌ی اصلی بقایای شاه وشیخ، «آینده‌ی مجاهدین» است، خود این پافشاری گواهی‌ست بر حضور زنده‌ی آنان.

در نهایت، مسئله فراتر از یک موضع حزبی است. این‌جا پرسش از اخلاق ومسئولیت انسانی‌ست: آیا می‌توان حقیقت را دید ومعکوس گفت؟ آیا می‌توان در موضع رهبر ونه عضو وهوادار این میزان تاریخ را تحریف کرد که هم مضحک است وهم خیانت بار؟ کوری سیاسی، نه از نابینایی چشم که از زیر خاک کردن وجدان آغاز می‌شود؛ آن‌جا که حقیقت حاضر است اما نگاه، آگاهانه از آن می‌گریزد.

در انتهای رمان جنایت ومکافات، راسکولنیکوف با عذاب وجدان وفروپاشی روانی مواجه می‌شود ونویسنده آشکار می‌کند که تحریف حقیقت اخلاقی وکنار گذاشتن مسئولیت انسانی، حتی اگر با منطق خود فرد توجیه شود، نهایتاً به سقوط اخلاقی وروحی می‌انجامد. به قول هانا آرنت، شر همیشه در هیئت هیولا ظاهر نمی‌شود، بلکه «از ناتوانی انسان در اندیشیدن» زاده می‌شود؛ ودر همین عادی‌سازی دروغ وبی‌مسئولیتی است که ابتذال شر حمایت می شود. هرگاه مبارزه سیاسی به دروغ آغشته شود، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر یا رقابت حزبی نیست؛ مسئله مرگ اخلاق است. هر جنبش یا حزبی، که بخواهد بر دروغ پیش برود، از درون فرو می‌پاشد، فروپاشی وانشعابات همین کمونیست های عشیرتی که در جلوی چشمان مان قرار دارند از عبرت های روزگار ما هستند.