عادل عبیات
هر کس که سیاست آمریکا ومواضع سیاستمداران آمریکایی در ماهها، هفتهها وحتی روزهای اخیر را دنبال کرده باشد، با یک تغییر لحنِ ساده مواجه نمیشود، که با جابهجاییِ یک منطق روبهرو میشود، منطقی که نه وعدهی سرنگونی میدهد و همزمان از نجاتِ رژیم ملاها عقب مینشیند. این منطق نه از ترس فروپاشی صحبت میکند و نه آن را به پروژه، دستور کار یا مأموریتی فرامرزی تبدیل میکند، که فروپاشی را همچون مختصاتی میپذیرد که باید بدون مداخله، بدون بازسازی و بدون شریک شدن در استمرار آن، طی کند. این سکوتِ حسابشده و این پرهیزِ آگاهانه، نشانهی انفعالِ سیاست غرب و آمریکا نیست، نشانهی مواضعیست که قدرت و سیاست غرب، بهویژه آمریکا، برای نخستینبار تصمیم میگیرد کنار بایستد و بگذارد فروپاشی، کارِ خودش را بکند.
سیاست آمریکا در شرایط امروز ایران قرار نیست جمهوری اسلامی را سرنگون کند، که قرار است مانعِ نجات آن شود. این منطق اگر درست فهمیده شود، نه یک تاکتیک مقطعی، که نشانهی یک چرخش عمیق در منطق قدرت و سیاست غرب و آمریکاست، چرخشی که نه از مماشات و سازش میآید و نه از ترسِ از هرج و مرج، که از فرسایشِ تجربه و شکستِ سیاستهای قدیمی تغذیه میکند.
سالها سیاست آمریکا وغرب در برابر خاورمیانه، بهویژه رژیم ملاها، میان دو افراط در نوسان بود، یا جنگ، یا مماشات. یا بمب، یا لبخند و تزریق پول. یا اشغال، یا توافق و چاپیدن منابع. در هر دو حالت رژیم اسلامی ملاها زنده میماند، یا با مظلومنماییِ قربانیِ امپریالیسم، یا با تنفس مصنوعیِ مذاکره و امتیاز. آنچه غایب بود، یک سیاست بالغ بود، سیاستِ رهاکردنِ رژیم به حال خودش، بدون چتر نجات و بدون مداخلهی نظامی.
این سیاست ناگهان زاده نشد، از دل اتاقهای فکر واشنگتن بیرون نیامد، محصول الهام اخلاقی هم نیست. این سیاست بر غرب تحمیل شد، با سماجت، با تکرار، با هزینه و با ایستادن در میانهی دو بنبست.
مریم رجوی سالها پیش از آنکه این منطق به زبان سیاست آمریکا ترجمه شود، بر آن در سادهترین و در عین حال خطرناکترین فرم ممکن پافشاری کرد، نه جنگ، نه مماشات، نه بمباران، نه برجام، نه دخالت خارجی، نه مشروعیت بخشی به رژیم.
این موضع در زمانه خودش غیرقابل تحمل بود، برای جنگ طلبانِ فاشیستِ سلطنت طلب، کند، برای مماشات طلبان و اصلاح طلبان، بیش از حد رادیکال و برای اپوزیسیونِ بیافق، سنگین و مسئولیتآور. اما همین موضع، چیزی را عریان میکرد که دیگران نمیخواستند ببینند، رژیم ملاها نه با جنگ میافتد و نه با گفتگو اصلاح میشود، که با نجاتندادن فرو میریزد.
نشستها و کنفرانسهای مریم رجوی در این سالهای اخیر فقط تریبون نبودند، که میدانِ بازنویسیِ زبانِ سیاست و بازتعریفِ نسبت قدرت و مردم بودند. منطقی که آرامآرام یک ایده عملیاتی را جا انداخت، میشود رژیم را دشمن دانست، بیآنکه جای آن نشست، میشود فشار آورد، بیآن که چتر نجات شد و میشود سقوط را ممکن کرد، بیآنکه آن را مهندسی کرد.
امروز وقتی سیاستمداران آمریکایی میگویند ما رژیم را سرنگون نمیکنیم، این موضع، موضعِ عقب نشینی نیست، اعتراف به ناتوانی هم نیست، که پذیرش یک واقعیت عریان است، سرنگونی، کاری نیست که از بیرون انجام شود و وقتی میگویند اما مانع نجاتش میشویم، این تهدید نیست، که قطع اکسیژن و شریانهای حیات این نکبت است.
تحریمها، انزوای دیپلماتیک، فشارهای حقوقبشری، جنگ سایبری و حتی سکوتهای حسابشده، همگی در یک منطق مشترک تنفس میکنند، چارپایه از زیر پای رژیم کشیده شده است، نه برای آنکه فوراً بیفتد، که برای آنکه دیگر نتواند ایستاده بماند.
این سیاست برای رضا پهلوی و تمام کسانی که سالها چشمانتظار منجی خارجی بودند، ناامیدکننده است، برای آنان که هنوز میان جنگ و مذاکره سرگرداناند، گیجکننده. اما برای فهم فروپاشی، دقیق است. چرا که فروپاشی زمانی واقعیست که قدرت، دشمنش را نجات ندهد.
با این منطق سیاست امروز آمریکا نه ابتکار خودش، که پذیرش دیرهنگام یک منطق تحمیلشده است، منطقی که مریم رجوی سالها بر آن ایستاد، ولی از طرف جریانهای مخالف رژیمِ مستقرِ در ایران جدی گرفته نشد، نفی شد، حذف شد و اما امروز بدون نام و بدون اعتراف، به سیاست رسمی آمریکا و غرب تبدیل شده است، نه جنگ، نه مماشات، نه نجات.
این سه گانه اگر درست فهمیده شود، نه فقط سیاست خارجی، بلکه نحوِ فروپاشی رژیم ملاها را توضیح میدهد. این منطق، پایان یک رژیم نیست، پایان توهمِ نجات آن است.



















