محمود نیشابوری
سرزمین ایران، قرنها ست که خاطره گام های انسانهایی را بر دوش میکشد که در روزگار تاریکی، چراغی کوچک برای دیگران بودند؛ آنان که درمیان بیم وخاموشی، رؤیای آزادی وکرامت انسانی را زنده نگه داشتند.
از کوچههای غبارگرفته مشروطه تا سالهای پرآشوب پس از آن، نسلهای بسیاری آمدند ورفتند؛ بعضی در هیاهوی تاریخ گم شدند وبعضی، چون شعله ای خاموش نشدنی، در حافظه مردم باقی ماندند.
در این میان، زنان نیز همواره سهمی بزرگ از رنج وایستادگی را با خود حمل کردهاند؛ زنانی که گاه در سکوت، وگاه در میان توفان، امید را از نسلی به نسل دیگر رساندند.
برخاسته از خاکستر
در دامنههای زاگرس، آنجا که باد عصرگاهی از میان انارستانها عبور میکند وبوی خاک باران خورده در کوچهها میپیچد، شهری کوچک آرام گرفته بود؛ شهری خسته، اما هنوز زنده.
مریم، دخترهمان خاک بود؛ زنی با صدایی آرام ونگاهی روشن. روزها به کودکان درس میداد وشبها در جمع زنان محله، از سواد، زندگی ورؤیای فردایی بهتر سخن میگفت.
او باور داشت که امید، هرچقدر کوچک، اگر میان آدمها تقسیم شود، خاموش نخواهد شد.
اما سالها، رنگ آرامش نداشتند. سایه ترس آرام آرام بر شهر افتاد. پنجرهها زودتر بسته میشدند، نگاهها محتاطتر شده بود ومردم آهسته تر سخن می گفتند؛ گویی واژهها نیز از شنیده شدن بیم داشتند.
شبی رسید که کوچهها پر از صدای گامهای سنگین شد. درها گشوده شدند، کتاب ها برزمین ریختند وسکوت خانه ها شکست.
مریم را با خود بردند.
او را به جایی بردند که دیوارهای سردش، سالها شاهد اشک، سکوت وانتظار بود. اما حتی در آن تاریکی نیز زندگی خاموش نشد. زنان زندانی برای هم شعر میخواندند، قصه تعریف می کردند وامید را، چون تکه ای نان، میان یکدیگر تقسیم میکردند.
مریم آنجا فهمید که انسان، تا زمانی که رؤیاهایش را فراموش نکرده، هنوز شکست نخورده است.روزها گذشتند.
بیرون از دیوارها، کسانی تلاش کردند صدای خاموش شدگان را به گوش دیگران برسانند. نامها آرام آرام از سایه بیرون آمدند ورنج مردم، دیگر تنها یک نجوا نبود.
در خیابانها، چهره های بسیاری دیده میشد؛ دانشجو، کارگر، مادر، جوان. هر کدام زخمی در دل داشتند، اما هنوز به صبحی روشن فکر میکردند. ودر یکی ازهمان روزها، مریم در برابر دوربینها ایستاد؛ خسته، اما استوار.
صدایش آرام بود، اما در سکوت سنگین سالن پیچید:
«مردم، چیزی فراتر از حق زندگی نمیخواهند؛ اینکه بتوانند بی ترس نفس بکشند، حرف بزنند وآینده فرزندانشان را با امید تصور کنند.»
آن جمله، آرام آرام میان مردم چرخید؛ از دهانی به دهان دیگر، از خانه ای به خانه دیگر.و شاید همین بود آغاز تغییر زیرا ترس، هر چقدر بزرگ، زمانی که إنسانها کنار یکدیگر بایستند، ترک بر میدارد.
شهر آفتاب دوباره نفس کشید.
درختان سوخته، جوانه زدند. پنجرهها باز شدند وصدای خنده کودکان، بار دیگر در کوچهها پیچید.
مریم دیگر تنها یک نام نبود؛ روایتی بود از نسلی که می خواست از دل خاکستر، زندگی را دوباره بنا کند.
ودر دوردست، خورشید آرام آرام از پشت کوهها بالا آمد؛
گویی صبح، پس از سالها، راه خانه را پیدا کرده بود.



















