نعمت فیروزی
قیام همواره لحظهی ورود تودهها به صحنه تاریخ بوده است؛ لحظهای که مردم دیگر «موضوع» سیاست نیستند، بلکه «فاعل» آن میشوند. در این معنا، قیام نه درخواست اصلاح است و نه تمنای بهبود؛ که نفی کلیت نظم موجود و گشودن افق امر نو است.

دیکتاتورهای مستقر همیشه یک علاقهٔ وسواسگونه به واژهها دارند. آنها پیش از آنکه خیابان را کنترل کنند، معنا را کنترل میکنند. به همین دلیل است که هر خیزش اجتماعی را یا «اغتشاش» مینامند یا در نسخهٔ لیبرالترش «اعتراض مدنی». واژهٔ «قیام» خطرناک است، چون به محض بهکار رفتن، پرسش از مشروعیت کل نظم را پیش میکشد. قیام یعنی، مسئله نه یک خواست صنفی یا قانونی از دولت، بلکه نفی خودِ ساختار سلطه است.
هر قیامی که داعیهٔ دگرگونی بنیادین نظم موجود را دارد، ناگزیر باید با معیارهایی سنجیده شود که در ادبیات سیاسی انقلاب، که بارها صورتبندی شدهاست. قیام یک فرآیند مادیِ گسترشیابنده است؛ فرآیندی که با دو شاخص اساسی شناخته میشود: گسترش افقی و رادیکالیزهشدن عمودی.
این دو مؤلفه در تمام قیامهای واقعی و موفق تاریخ مشترک بودهاند: گسترش و رادیکالیزم. گسترش بهمعنای سرایت قیام از نقطهای خاص به کل پیکرهی جامعه است؛ خروج از مرکز و تبدیل شدن به یک منطق عمومی. رادیکالیزم نیز بهمعنای رفتن به ریشههاست: نفی بنیادهای قدرت، نه چانهزنی با اشکال ظاهری آن. قیامی که این دو مؤلفه را از دست بدهد، یا در نطفه خفه میشود یا به جنبشی اهلیشده و بیخطر برای نظم مسلط تبدیل میگردد.
آنچه امروز در ایران جریان دارد، صرفاً موجی از نارضایتی یا اعتراض مدنی نیست؛ آنچنان که بعضی عمد دارند آن را بنامند، بلکه در بسیاری از نقاط، واجد منطق انقلاب است. گسترش جغرافیایی، ورود لایههای مختلف اجتماعی، و مهمتر از همه، تغییر کیفی شعارها و اشکال کنش، نشان میدهد که مسئله دیگر «اصلاح» یا «مطالبه» نیست، بلکه نفی کلیت حاکمیت فاشیسم دینی است. در برخی شهرها، این نفی به سطحی رسیده که میتوان از «خلع ید نمادین» از قدرت سخن گفت؛ یعنی شکستن هیبت، تخریب نمادها و بیاعتبار شدن دستگاه سلطه در سطح خیابان.
این دقیقاً همان نقطهای است که قیام خطرناک میشود؛ نه برای مردم، بلکه برای تمام نیروهایی که حیاتشان به تداوم نظم موجود یا بازتولید شکل دیگری از همان سلطه گره خورده است. در چنین لحظهای، نیروهای ارتجاعی – چه درون حاکمیت و چه در اپوزیسیون، فعال میشوند تا رادیکالیزم را مهار و گسترش را متوقف کنند.

فاشیسم دینی برای مهار گسترش و رادیکالیزم قیام از سرکوب و ایجاد انحراف استفاده کرده است. در این بستر است که نقش بقایای سلطنت و رضا پهلوی معنا پیدا میکند. سلطنت، بهمثابه یک شکل تاریخی از قدرت، ذاتاً با قیام در تضاد است. او، حتی وقتی ژست اپوزیسیون می گیرد، به گروه خونی “قیامی ها” شباهتی ندارد. او نه از دل رنج تودهای برآمده و نه منطق کنش انقلابی را میفهمد. افق ذهنی او، همواره انتقال قدرت از بالا، با حداقل هزینه برای نظم جهانی مسلط است.
آخرین فراخوان رضا پهلوی دعوت به شعار در روزهای خاص، در خیابان یا حتی از پشت پنجره – دقیقاً در نقطهی مقابل منطق قیام قرار دارد. این فراخوان، نه تاکتیک هوشمندانه، بلکه عقبنشینی مفتضحانه است: تلاش برای بازگرداندن جنبش از خیابانِ و مراکز تسخیرشده به خانه و از کنش رادیکال به ابراز نارضایتی بیخطر. این همان کاری است که آن را «خنثیسازی انرژی انقلابی» مینامند. در حالی که مردم در برخی نقاط، از ترس عبور کرده و در حال تسخیر مراکز رژیم هستند، این فراخوان عملاً نقش ترمز را بازی میکند. چنین موضعی، چه آگاهانه و چه از سر ناتوانی، در خدمت بقای رژیم است. این فراخوان شبیه آن است که وسط زلزله به مردم توصیه کنیم شمع روشن کنند تا فضا معنوی شود. این نه سادهلوحی است و نه اشتباه تاکتیکی؛ این بیگانگی ماهوی با منطق قیام است.
قیام، ذاتاً فرآیندی از پایین، رادیکال و بیقرار است. نمیتوان آن را با فراخوانهای کنترلشده، چهرههای موروثی و افقهای کهنه مهار کرد. هر نیرویی که بهجای تعمیق رادیکالیزم و گسترش قیام، بهدنبال آرامسازی، تعلیق یا بازگرداندن آن به اشکال بیخطر باشد، خواهناخواه در جبههی ضدقیام قرار میگیرد.
وقتی قیام به جنگ تسخیر مراکز بدل شده، فراخوان به «شعار از پنجره» چیزی جز خلع سلاح قیام نیست. این نوع دعوت، و فراخوانهای زمانبندیشده دقیقاً همان چیزیاند که قدرت برای مهار و بازگرداندن سیاست به حریم خصوصی میخواهد. در چنین لحظهای، هر نیرویی که به عقب فرا میخواند، عملاً در سمت حفظ نظم موجود میایستد. قدرت، بیش از سرکوب، به چنین فراخوان هایی نیازمند است. مسألهٔ رضا پهلوی نیت نیست، موقعیت است. انقلاب نفی امتیاز موروثی است و او حامل همان امتیاز. در سیاست مادی، کسی که سرمایهاش را از نام خانوادگی میگیرد، حتی اگر انقلابی حرف بزند، به مدیریت از بالا میاندیشد، نه انفجار از پایین. از همینرو، رادیکالیزهشدن واقعی همیشه برایش تهدید است. همه این نکات برای وقتی است که او را صادق بپنداریم و نه مهره استعمار. اما او نشان داده است که مهره است و در زمین منافع آنها عمل می کند.
نکتهی مهمتر، سابقه روشن رضا پهلوی در دعوت به مداخلهی خارجی است. درخواست آشکار از آمریکا، اسرائیل و قدرتهای بزرگ برای سرنگونی رژیم، نه یک لغزش لفظی، بلکه بیان صریح موقعیت سیاسی اوست: ناتوانی از اتکا به نیروی مردم و امید بستن به مداخلهی استعماری. حمایت او از تداوم جنگ و بمباران شهرها، نشان داد که «مردم» در گفتمان او نه سوژهی رهایی، بلکه ابزار چانهزنی ژئوپولیتیکاند.
چرخش اخیر او و ادعای «عدم نیاز به مداخله خارجی» نه حاصل یک نقد درونی یا بلوغ سیاسی، بلکه نتیجهی بنبست کامل پروژهی اوست. وقتی حتی قدرتهای غربی نیز او را گزینهای جدی نمیبینند، ناچار به سرقت شعارها و مفاهیم دیگران – از جمله گفتمانهای ضد مداخله خانم رجوی روی میآورد. این همان چیزی است که در نظریهیسیاسی به آن «فرصتطلبی » میگویند: تغییر زبان بدون تغییر موقعیت.
قیام مردم ایران به بلوغ خودش رسیده است حتی اگر سرکوب شود. کودک بیسرپرست نیست که شاهزادهای قیمش شود. قیام، راه خودش را میرود تا به دریای انقلاب بپیوندد و هر که نتواند همپایش بیاید، زیر چرخش میماند. مسئلهٔ امروز، انتخاب میان گذشته و آینده نیست؛ انتخاب میان پیشروی و مهار است. تاریخ انقلابها بیرحم است، اما صادق. و معمولاً با شاهزادهها شوخی ندارد.



















