گوادلوپ رسانه‌ای 

نعمت فیروزی  

تأملی در مهندسی قدرت، پس از قیام ۴۰۴ وقتل‌عام

ارجاع به «گوادلوپ» در تحلیل تحولات امروز ایران، اگر صرفاً به‌مثابه یادآوری یک کنفرانس تاریخی تلقی شود، ناگزیر به تقلیل وساده‌ سازی می‌انجامد. اهمیت گوادلوپ نه در جغرافیا وتاریخ آن، بلکه در منطقی نهفته است که نمایندگی می‌کند؛ منطقی که در لحظه‌های بحرانی فعال می‌شود، زمانی که قدرت‌های مسلط جهانی به این جمع‌بندی می‌رسند که یک رژیم دیگر قابل حفظ نیست، اما هم‌زمان به این نتیجه نیز می‌رسند که اراده‌ی مردم نباید به نیروی تعیین‌کننده بدل شود. گوادلوپ، در این معنا، نام رمز نوعی مهندسی گذار است: پذیرش «رفتنِ حاکم»، همراه با جلوگیری از «آمدنِ مردم».

در سال ۱۳۵۷، زمانی که میلیون‌ها ایرانی با فریاد «مرگ بر شاه» خیابان‌ها را تصرف کرده بودند، غرب به این نتیجه رسید که بقای رژیم پهلوی دیگر ممکن نیست. اما این پذیرش هرگز به معنای تن‌دادن به حاکمیت مردم نبود. دغدغهٔ اصلی، مهار جنبشی بود که می‌توانست به‌راستی توده‌ای، مستقل وعمیقاً دموکراتیک باشد؛ جنبشی که اگر مجال می‌یافت، می‌توانست قواعد بازی منطقه‌ای وجهانی را برهم بزند. از همین‌رو، گزینهٔ مطلوب نه یک تحول آزاد، بلکه انتقالی کنترل‌شده ومدیریت ‌شده بود؛ انتقالی که نماد سیاسی‌اش در کنفرانس گوادلوپ متبلور شد.

اگر گوادلوپ را از این منظر بفهمیم، دیگر یک واقعهٔ منجمد در گذشته نیست، بلکه الگویی تکرارشونده در رفتار نظام جهانی است؛ الگویی که هر بار، در لحظهٔ اوج‌گیری تغییر از پایین، فعال می‌شود. در این الگو، «گذار» جای «انقلاب» را می‌گیرد و «مدیریت بحران» جای «حاکمیت مردم» را. امروز نیز، پس از قیام ۴۰۴ وسرکوب خونین آن، همین منطق بار دیگر در برابر ایران فعال شده است. فاشیسم دینی در وضعیتی شکننده قرار گرفته، اما این شکنندگی الزاماً به گشایش مسیر رهایی منجر نمی‌شود. درست برعکس، چنین بزنگاه‌هایی دقیقاً همان لحظاتی هستند که پروژه‌های مهار، جای پروژه‌های رهایی را می‌گیرند.

در این چارچوب است که باید آنچه هم‌زمان با سفر رضا پهلوی به کنفرانس امنیتی مونیخ وبرگزاری تجمعی در شهر مونیخ رخ داد را فهمید. این رخداد نه یک کنش خودجوش سیاسی، بلکه نمونه‌ای کلاسیک از «گوادلوپ رسانه‌ای» بود: فرآیندی که در آن شکست سیاسی با تورم رسانه‌ای وفقدان مشروعیت با بزرگ‌نمایی نمادین جبران می‌شود. گوادلوپ رسانه‌ای زمانی عمل می‌کند که تصویر جای واقعیت بنشیند وعدد جای حقیقت.

در این نمایش، تجمعی چند ده‌هزار نفری ــ که بسیاری از حاضران خود شاهد محدودیت جمعیت بودند ــ ناگهان با ضریب ده به «صدها هزار نفر» ارتقا یافت. این اغراق نه خطای آماری، بلکه بخشی از پروژهٔ مشروعیت‌سازی بود. عدد در اینجا ابزار سنجش نیست، بلکه سلاح اقناع است. حتی اگر از این آمارسازی بگذریم، نفسِ به خیابان آمدن این جمعیت نیز واجد بار مبارزاتی جدی نیست؛ چرا که این حضور عمدتاً برآمده از موجی از افراد دوپاسپورته است که نه پیوندی ارگانیک با مبارزهٔ واقعی در ایران دارند ونه هزینه‌ای پایدار پرداخته‌اند. این جمعیت، از یک‌سو تحت تأثیر تبلیغات جنگ و “کمک در راه”، وهیجان رسانه‌ای قرار دارد و از سوی دیگر، به‌واسطهٔ بی‌خطری نسبی رفت‌وآمد به ایران، کنش سیاسی را به تجربه‌ای کم‌هزینه تقلیل داده است. افزون بر این، بخش بزرگی از آنان نه سلطنت طلب‌اند و نه حامل پروژه‌ای منسجم برای تغییر سیاسی.

اما مسئلهٔ اصلی فراتر از آمار است؛ و آن محتوای پروژه و تجمع است. در سخنرانی‌ها ومصاحبه‌های رضا پهلوی، آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کرد، فقر اندیشهٔ سیاسی، تحقیر وفقدان هرگونه افق دموکراتیک بود. این مجموعه را می‌توان در دو مؤلفه خلاصه کرد: 

نخست، فراخوان ودریوزگی آشکار برای مداخلهٔ خارجی با هدف نشاندن خویش بر قدرت؛ 

 دوم، عرضهٔ خود به‌عنوان نیرویی مطیع وقابل‌اتکا برای قدرت‌های بیرونی.

این همان نقطه‌ای است که سیاست از نقد قدرت به تمنای سلطه فرو می‌غلتد.

از نگاه فلسفهٔ سیاسی، با نوعی «خود-استعماری» مواجه‌ایم: وضعیتی که در آن سوژهٔ سیاسی پیشاپیش خود را از حق حاکمیت تهی می‌کند تا از سوی دیگری به رسمیت شناخته شود. این منطق در تاریخ معاصر ایران بویژه سلسله پهلوی ناآشنا نیست؛ این سلسله مشروعیت را نه در مردم، بلکه در بیگانه می‌جوید.

واکنش‌ها در حاشیهٔ کنفرانس نیز این واقعیت را عریان‌تر کرد. پاسخ صریح لیندزی گراهام به پرسش خبرنگار آمریکایی، در حضور رضا پهلوی، به‌روشنی نشان داد که در معادلات واقعی قدرت، او نه بازیگر، بلکه ابزار است؛ نه شریک، بلکه کارت مصرفی. مصاحبه با بی‌بی‌سی فارسی نیز همین ماهیت ضددموکراتیک را آشکار ساخت: حذف مخالفان با برچسب «دشمن دموکراسی»، وتکرار الگوی «یک رهبر، یک پرچم»، آن هم در شهری که روزگاری مهد فاشیسم هیتلری بود. این شباهت نه تصادفی، بلکه نشانهٔ تداوم منطق فاشیسم است که تنها لباسش عوض شده است.

در این میان، مسئلهٔ جنگ ومذاکره نیز باید از دل همین منطق بازخوانی شود. انباشت نظامی آمریکا وتهدیدهای اسرائیل بیش از آن‌که نشانهٔ قطعیت جنگ باشد، ابزار فشار ومهندسی توازن قواست. تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که جنگ خارجی نه به آزادی، بلکه به بسیج ملی‌گرایانه به سود حاکمیت، مشروعیت‌بخشی به سرکوب مردم است. در سطح منطقه‌ای نیز عدم تمایل کشورهای خلیج فارس و ترکیه به جنگ، این گزینه را سخت تر کرده است. اما، مذاکره اگر چه یک گزینه است اما آن نیز دردی از رژیم دوا نخواهد کرد زیرا نتیجه آن اکنون با مضمون تسلیم خامنه ایی گره خورده است و زهر آن منجر به مرگ و سقوط با اندکی تاخیر خواهد بود .در هر حال رژیم آخوندی در وضعیتی پارادوکسیکال قرار گرفته: نه می‌تواند بماند، نه می‌تواند به همان شکل پیشین ادامه دهد، و نه دشمنانش آماده‌اند هزینهٔ فروپاشی مهارنشده را بپردازند. این دقیقاً همان لحظه‌ای است که منطق گوادلوپ فعال می‌شود. به عبارتی مسئلهٔ اصلی این نیست که «غرب چه کسی را می‌خواهد»، بلکه این است که “چه کسی را نمی خواهد”! به همین دلیل هر بار، در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، نمی‌گذارد مردم ایران خودشان تصمیم بگیرند. گوادلوپ ــ چه در قالب کنفرانس سیاسی وچه در شکل جنگ رسانه‌ای ــ نام دیگر همین محروم‌سازی ساختاری است. یعنی ایجاد مانع بر سر راه آلترناتیو مستقل، مردمی و دموکراتیک شورای ملی مقاومت در ایران. از این منظر، تناقض ظاهری منافع میان دشمنان علنی، از جمله دولت اسرائیل وفاشیسم دینی، می‌تواند به اشتراک منافع در اینکه “چه کسی را نمی خواهند” به وحدت بیانجامد! این نه توطئه‌ای متافیزیکی، بلکه محصول منطق سرد قدرت است؛ منطقی که در آن، «مردم» و نیروی مردمی و ملی همواره مزاحم‌اند.

اگر تاریخ درسی داشته باشد، این است که استبداد وفاشیسم، فارغ از چهره وشعارش، زمانی بازتولید می‌شود که سرنوشت یک ملت به‌جای میدان عمومی، در اتاق‌های قدرت یا در سرورهای رسانه‌ای نوشته شود. از این رو، «نه شاه، نه شیخ» و نفی جنگ خارجی، نه شعار احساسی، بلکه یک اصل اخلاقی و سیاسی است. آیندهٔ ایران تنها زمانی رقم خواهد خورد که نیروی سازمان‌یافتهٔ مردمی، خود به تعین تکلیف رژیم بپردازد. این نیرو امروز نامش در کف خیابان های ایران “کانون های شورشی” است.