محمود نیشابوری
در یادِ حسین شریعتی؛ مردی که تا واپسین نفس بر عهد خویش ماند
سالهاست حسین را میشناسم؛
نه از دور و نه از ورای خاطرههایی پراکنده، بلکه از نزدیک؛ از متن روزهای دشوار و از میان فراز و فرودهای راهی که با هم پیمودیم. سالهایی که در سختیها وشادیها، در بیم و امید، در روزهای روشن و شبهای سنگین، در کنار این مجاهدِ پرشور، انقلابی و در عین حال فروتن زیستهام.
اکنون که به گذشته مینگرم، تصویر حسین برای من پیش از هر چیز، تصویر انسانی است آرام، صمیمی و بیتکلف؛ انسانی که بزرگی را در هیاهو نمیجست و برای اثبات خویش نیازی به بلندکردن صدا نداشت. گذشت، مهربانی و خاکیبودن در وجودش چنان طبیعی و ریشهدار بود که گویی با سرشت او درآمیخته بود.
حسین از آن انسانهایی بود که با دیگران آسان میگرفت و با خویشتن سخت.
تعهد برای او تنها یک مسئولیت نبود؛ حیثیت بود، شرافت بود و عهدی بود که باید تا آخرین توان برای آن ایستاد. اگر کاری آنگونه که باید پیش نمیرفت، پیش از آنکه دیگری را به پاسخ بخواند، خود را به محک میکشید. پروژکتور را بیش از همه بر خویش میانداخت و کمتر کسی را مقصر میدید.
این خصلت، از او انسانی ساخته بود که در لحظههای دشوار میشد به او تکیه کرد؛ چرا که مسئولیت را به دوش دیگری نمیگذاشت و از سهم خویش در بارِ کار نمیگریخت.
اما پشت آن چهرهی آرام و متین، قلبی سرشار از شور و عشق میتپید؛ عشقی عمیق به رهبری، به آرمان و به همهی یارانی که سالها در این مسیر با او همراه بودند. برای یکایک مجاهدین و اشرفنشانها حرمت قائل بود و جایگاه هیچکس را کوچک نمیشمرد.
او اهل تکبر نبود؛
و شاید همین فروتنی، یکی از جلوههای واقعی بزرگی او بود.
حسین توانمند بود، اما توانمندی را پایان راه نمیدانست. همواره در پی آن بود که کاری بهتر شود، راهی گشودهتر گردد و مسئولیتی با کیفیتی شایستهتر به انجام برسد. در وجودش میل به پیشرفت و ارتقا، خاموشی نداشت. هر موفقیتی برای او سکوی گامی دیگر بود، نه جایی برای آسودن.
اما آنچه از میان همهی خاطرات، بیش از هر چیز در ذهن من مانده است، روزهای پس از جراحی اوست.
ماهها، هر روز ساعتها در کنارش بودم. روزهایی که جسم، رنج خود را به انسان یادآوری میکند و درد میتواند حتی استوارترین آدمها را به شکایت وادارد. اما از حسین، در تمام آن مدت، حتی یکبار صدای «آخ» نشنیدم.
نه شکایتی از درد؛
نه گلایهای از روزگار؛
نه اعتراضی از کسی.
گویی برای او، رنج نیز نمیتوانست بهانهای برای شکستن عهد باشد.
در آن روزها، بیش از هر زمان دیگری دریافتم که رزمندهبودن برای حسین یک عنوان نبود؛ یک خصلت بود:. او تا واپسین روز، رزمنده ماند؛ جنگنده ماند و در برابر سختی، سر فرود نیاورد.
و شاید معنای واقعی فداکاری همین باشد
اینکه انسان در روزهای توانایی تنها نبخشد، بلکه در روزهای ناتوانی نیز چیزی برای دیگران داشته باشد؛ لبخندی، کلامی، صبری، امیدی و یا حتی سکوتی که باری بر دوش دیگری نگذارد.
حسین چنین بود.
در گشادهدستی برای دیگران، در بخشیدن وقت و توان، در پذیرفتن مسئولیت و در تحمل سختیها، نمونهای بود که باید از او آموخت. چه در نبردهای رو در رو و روزهای دشوار اشرف، و چه در کارزارهای خارج از کشور، صبر و بردباری را نه در سخن، بلکه در عمل به نمایش میگذاشت.
برای او، فداکاری شعار نبود؛ شیوهی زندگی بود.
اکنون حسین رفته است؛ اما بعضی رفتنها، پایان یک حضور نیست.
آدمهایی هستند که پس از رفتنشان، جای خالیشان بیش از حضورشان سخن میگوید. کسانی هستند که نبودنشان، خود نوعی حضور است؛ زیرا آنچه از آنان بر جای میماند، نه فقط خاطره، که معیار است.
حسین برای من و برای بسیاری از یارانش، چنین خاطرهای است؛ خاطرهی انسانی که میتوان از او صدق آموخت، از او فدا آموخت، از او مسئولیتپذیری آموخت و از صبرش در برابر سختیها درس گرفت.
باشد که یاد او تنها در سوگ و حسرت خلاصه نشود.
باشد که از او بیاموزیم چگونه میتوان در روزگار دشوار، همچنان شریف ماند؛ چگونه میتوان بار دیگران را بر دوش کشید؛ چگونه میتوان بیهیاهو خدمت کرد؛ و چگونه میتوان تا واپسین نفس، بر عهد خویش ایستاد.
حسین رفت، اما راهی که با صدق پیمود، باقی است.
صدایی خاموش شد، اما پژواک آن در خاطر یاران خواهد ماند.
و انسانی از میان ما رفت، اما منش و خاطرهاش میتواند همچنان چراغی باشد برای آنان که راه را ادامه میدهند.
شاید بهترین ادای احترام به او این نباشد که تنها از رفتنش بگوییم؛
بلکه آن است که از چگونه زیستن او بیاموزیم.
یادش گرامی باد؛
یاد انسانی که در روزهای دشوار، خم نشد؛
در روزهای درد، شکوه نکرد؛
در روزهای مسئولیت، شانه خالی نکرد؛
و تا واپسین روز، بر عهد خویش ماند.
و در پایان، برای او:
تو رفتی و هنوز
جای گامهایت
در امتداد راه مانده است؛
هنوز از پنجرههای خاطره
صدای آرامت میآید،
و هنوز نامت
میان واژههای «وفا» و «فدا»»
آرام و روشن میدرخشد



















