جمشید پیمان: تابستان شصت و هفت
آنگاه سینه ی آسمان گسیخت و ابرهای سِتَروَن روی تَرَک های عطشناک جاری شدند و برکه ها در هجوم توفان ها خشکیدند من از آفتاب به دامان غروب گریختم آنجا بر گستره ی شب، دیوارها بلند بودند و کوچه ها؛ تنگ و خانه ها تاریک. چه دشوار بود آنجاادامه